تبلیغات
(( خورشید سرخ )) - مطالب ابر امام حسین به عشق زیارتت
پنجشنبه 22 بهمن 1388

امر به معروف در نهضت حسینی

   نوشته شده توسط: مهدی مهرشریف    نوع مطلب :مقالات ،احادیث ،کتابخانه ،زندگینامه ،داستان ها ،

امر به معروف در نهضت حسینی


زائر در سفر معنوى زیارت به دیدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مى‏رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را یادآور مى‏شود. از این مقال به نمونه‏هایى از «معروف‏گرایى‏» و «منكرستیزى‏» از درسهاى «مكتب زیارت‏» آشنا مى‏شویم.

امام حسین(ع) در بیان هدف خودش از نهضت الهى و عظیم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر یاد مى‏كند و مى‏فرماید: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدین هدف (از مدینه) بیرون آمدم كه امت جد خویش را اصلاح نمایم و تصمیم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.

جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏كنیم.

الف) نهى از همكارى با ستمگران

1. امام صادق(ع) به یكى از شیعیان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ایوب‏» و «ابا الربیع‏» فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمه: به من اینگونه خبر رسیده كه با «ابى ایوب‏» و «ابا الربیع‏» همكارى مى‏كنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قیامت در ردیف همكاران ظالمان صدا بزنند.

چون «عذافر» چهره در هم كشید.

حضرت فرمود: من تو را به چیزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.

ب. صفوان جمال از یاوران و اصحاب امام موسى بن‏جعفر(علیهماالسلام) شترهاى خویش را به هارون اجاره مى‏دهد و پس از اینكه خدمت‏حضرت مى‏رسد با این كلمات مورد عتاب قرار مى‏گیرد كه «كل شى‏ء منك حسن جمیل ما خلا شیئا واحدا» همه كارهاى تو نیكوست مگر یكى از آنها. از حضرت مى‏پرسد: فدایت‏شوم، كدامیك از كارها؟ امام مى‏فرماید: كرایه دادن شترهایت‏به هارون‏الرشید! عرضه مى‏دارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه داده‏ام بدون اینكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى‏فرماید: آیا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرایه شترانت زنده بمانند؟ مى‏گوید: بلى! امام مى‏فرماید: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوست‏بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمایش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اینكه پیر شده است و توان اداره شتران خویش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

ج - نهى از منكر در كاخ خلیفه ستمگر عباسى

نزد متوكل خلیفه عباسى از امام على النقى(ع) سعایت كردند كه قصد شورش علیه حكومت تو را دارد. از این رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بیاورند. متوكل چون امام را دید احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند یاد كرد كه گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار. او دست‏برداشت و گفت‏شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره‏اى ندارم. متوكل گفت: چاره‏اى از آن نیست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنین است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر كشیده شدند و در گودالها و گورها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فریادگرى فریاد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش یافته كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند. آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چیز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده‏اند. چه‏خانه‏هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى این خانه‏ها و خانواده‏ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخایرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه‏ها و كاخهاى آباد آنان به ویرانه تبدیل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاریك شتافتند.

متوكل از شنیدن این اشعار گریست‏به اندازه‏اى كه از اشك چشمش ریشش تر شد و جام شراب را بر زمین زد و بساط عیاشى و هرزگى‏اش برچیده شد.

د - جلوگیرى از شبهه‏پراكنى

اسحاق كندى كه از فلاسفه عراق به شمار مى‏آمد در زمان خود تالیف كتابى به نام «تناقضات قرآن‏» را آغاز كرد. او مدتهاى زیادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن كتاب مشغول ساخته بود. تا آنكه یكى از شاگردان او به دمت‏حضرت امام حسن عسكرى(ع) رسید. حضرت به او فرمود: آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد كه استادتان كندى را از كارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستیم و نمى‏توانیم به اشتباه او اعتراض كنیم.

امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهیم شود مى‏توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.

امام فرمود: از اینجا كه برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار كن و هنگامى كه‏كاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله‏اى به نظرم رسیده مى‏خواهم آن را از تو بپرسم و آن این است كه: آیا ممكن است گوینده قرآن از گفتار خود، معنایى غیر از آنچه تو گمان كرده‏اى اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممكن است زیرا كه او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى‏دانید شاید گوینده قرآن معانى دیگرى غیر از آنچه تو براى آن حدس زده‏اى اراده كرده باشد.

شاگرد به نزد كندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح كرد. فیلسوف با كمال دقت‏به سؤال شاگرد گوش داد و فت‏سؤال خود را تكرار كن. او سؤال را تكرار نمود. استاد فكرى كرد و گفت: بلى امكان دارد كه چیزى در ذهن گوینده سخن باشد كه شنونده، خلاف آن را فهمیده باشد.

استاد كه سؤال فوق را دقیق یافت رو به شاگرد كرد و گفت: قسم مى‏دهم تو را كه بگویى این سؤال را از كجا آموختى؟ شاگرد گفت: همین طور به ذهنم خطور كرد. كندى گفت: این كلامى نیست كه از مانند تو صادر شود. به من بگو از كجا آن را یاد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسكرى(ع) مرا به آن امر فرمود. كندى گفت: آرى این مطالب فقط بر قامت این خاندان زیبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن كنند و تمام آنچه در این باره تالیف كرده بود سوزانید.

در زیارتنامه‏هاى معصومین (علیهم السلام) امر به معروف و نهى از منكر یكى از شاخص‏هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانكه در زیارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهیتم عن المنكر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بینتم فرائضه‏»: امر به معروف و نهى از منكر نمودید و حق جهاد را در دین خدا بجا آوردید تا آنكه دعوت الهى را آشكار ساخته، واجباتش را بیان نمودید.

نیز در زیارت امام حسین(ع) در حرم امیرالمؤمنین(ع) مى‏خوانیم: «و امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر و تلوت الكتاب حق تلاوته‏»: امر به معروف و نهى از منكر نمودى و قرآن را چنانكه شایسته است‏خواندى.

اما آنچه در این مساله اهمیت ویژه دارد شناخت‏شیوه‏هایى است كه معصومین(علیهم السلام) به منظور به كار بستن این دو فریضه مهم یعنى امر به معروف و نهى از منكر انجام مى‏دادند، كه باختصار به چند مورد آن اشاره مى‏كنیم.

شیوه‏ هایى از معصومین(علیهم السلام)

1. محبت و نرمخویى

زمانى كه حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموریت مى‏یابد كه به سوى فرعون حركت كند و او را به توحیدفرا خواند شیوه و دستورالعمل الهى براى آنها این گونه مقرر مى‏شود: «و قولا له قولا لینا لعله یتذكر او یخشى‏»: با فرعون به نرمى سخن گویید شاید به یاد خدا افتد و ترس خدا را پیشه كند.

یكى از عوامل مهم موفقیت رسول گرامى اسلام نیز محبت و نرمخویى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كریم در این زمینه مى‏فرماید: «و لو كنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولك‏»: اگر تندخو و سخت‏دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‏شدند.

و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى كه یكى از كافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصمیم گرفتند با او به ستیز و نزاع برخیزند و حضرت آنها را نهى كرد و خود نسبت‏به آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرویى از او استقبال كرد به حدى كه آن فرد تحت تاثیر الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است كه شترش سركش شده باشد و هر یك از مردم به آن شتر نهیبى زنند و آن شتر وحشى‏تر شود. اما صاحب شتر مى‏گوید من خود آشناترم، اجازه دهید خودم او را رام مى‏كنم. و سپس صاحب آن او را رام مى‏كند. چنانكه دیدید كه این فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.

نمونه دوم: فردى از اهل شام كه نسبت‏به اهل بیت عصمت و طهارت دشمنى دیرینه داشت‏به مدینه مى‏آید و به امام حسن و پدرش(علیهما السلام) اهانت مى‏كند. امام حسن(ع) با خوشرویى و كلمات ملاطفت‏آمیز با او برخورد مى‏كند. شامى كه خود را در مقابل اقیانوسى از بزرگوارى و فضیلت مشاهده مى‏كند، مى‏گوید: پیش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمن‏ترین مردم نزد من بودید و اكنون محبوبترین فرد نزد من هستید. و بدین ترتیب در ردیف دوستداران و معتقدان خاندان پیامبر قرار گرفت.

نمونه چهارم: زهیر بن‏قین از افرادى بود كه دوست نمى‏داشت‏با امام حسین(ع) روبرو شود. همراهان او مى‏گویند ما جمعى بودیم كه به هنگام مراجعت از مكه وقتى در بین راه به امام حسین مى‏رسیدیم از او كناره مى‏گرفتیم زیرا كه حركت‏به همراهى حضرت ناخوشایندمان بود. در یكى از منازل بین راه مجبور به ماندن در محلى شدیم كه امام حسین(ع) نیز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهیر روانه كرد و از او خواست كه با حضرت ملاقات كند. زهیر به خدمت‏حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرم با چهره‏اى برافروخته برگشت و دستور داد كه خیمه او را نزدیك سراپرده حضرت نصب كنند. بدین گونه بود كه با برخورد نیك امام حسین(ع) در ردیف شهداى كربلا قرار گرفت.

نمونه پنجم: وقتى كه مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى‏كند حضرت به او مى‏فرماید: «ان كنت صدقت غفر الله لها و ان كنت كذبت غفر الله لك‏»: اگر آنچه گفتى راست است‏خداوند از كرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى‏گویى خداى تو را بیامرزد. راوى اضافه مى‏كند: چون مرد نصرانى این بردبارى و بزرگوارى را كه از حوصله بشر بیرون است دید و پشیمان شد و مسلمانى اختیار كرد.

2. دورى از دشنام

قرآن، كلام زیباى حق است و پیروان خویش را دعوت كرده است كه با مردم به نیكى سخن بگویند «و قولوا للناس حسنا» و از اینكه حتى به كافران دشنام داده شود نهى كرده است. چنانكه مى‏فرماید: «و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوابغیر علم‏»: به آنان كه غیر خدا را مى‏خوانند دشنام ندهید تا مبادا آنها از روى جهالت‏خدا را دشنام دهند.

گویا امیرمؤمنان(ع) به هنگامى كه مشاهده مى‏كند یكى از اصحابش به سپاه معاویه دشنام مى‏دهد، مى‏فرماید: «انى اكره ان تكونوا سبابین‏»: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشید. و در یكى از نقلها آمده است كه به حجر بن‏عدى و عمرو بن‏حمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانین شتامین، ... و لكن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سیرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب فى القول‏». ناخوشایند است‏براى من كه شما را دشنامگر ببینم ولى اگر اعمال بد و سیره ناپسند آنها را بیان كنیدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى امیرمؤمنان، ما موعظه‏ات را به جان و دل پذیراییم و خود را با آدابى كه به ما مى‏آموزى مؤدب خواهیم ساخت.

به همین سبب بود كه امام صادق(ع) دوستى چندین ساله خویش را با فردى كه به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

3. برخورد استدلالى و حكمت‏آمیز

اساس دعوت پیامبران الهى را حكمت تشكیل مى‏دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكم‏ترین استدلالها را بیان مى‏كردند نمونه‏هایى از آن را قرآن كریم در داستان ابراهیم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره‏پرستان و معتقدان به الوهیت‏خورشید و ماه بیان نموده است. و بر این اساس است كه تعلیم وآموزش حكمت‏یكى از فلسفه‏هاى بعثت پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه مى‏خوانیم: «هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب و الحكمة‏»: اوست‏خدایى كه میان مردمان درس نیاموخته پیغمبرى از خود آنها برانگیخت تا بر آنان آیات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را پاكیزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پى همین هدف است كه پیامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموریت مى‏یابد كه: «ادع الى سبیل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنة‏»: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حكمت و پندهاى نیك دعوت كن.

تاریخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرینى از این‏گونه رفتارهاست‏به طورى كه این امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى‏گرفت و بر همین اساس به اسلام مى‏گرویدند. در یكى از نقلها آمده است هر موقع پیامبر اكرم متوجه مى‏شد كه شخصیتى از عرب وارد مكه شده است‏با او تماس مى‏گرفت و آیین خود را به وى عرضه مى‏داشت. روزى شنید كه «سوید بن‏صامت‏» وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقایق نورانى آیین خود را براى او تشریح كرد. وى فت‏شاید این حقایق همان حكمت لقمان است كه البته من هم مى‏دانم. حضرت فرمود: گفته‏هاى لقمان نیكوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است‏بهتر و بالاتر است زیرا آن مشعل هدایت و نورافكن فروزانى است. سپس حضرت آیاتى چند براى او خواند و وى نیز آیین اسلام را پذیرفت.

اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومین(علیهم اسلام) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حكمت‏آمیز مى‏باشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسى‏» و كتابهایى از این قبیل، آیینه‏اى از این نوع برخوردهاست. اینكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص‏») لقب یافته است همین احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و كلامى آن حضرت یا ادیان و مكاتب گوناگون بوده است زیرا این زمینه براى آن بزرگوار بیش از معصومین دیگر فراهم بوده است.

در خاتمه به اعتراف یكى از منكران توحید به نام ابن ابى‏العوجاء كه در باره برخوردهاى حكمت‏آمیز امام صادق(ع) ذكر نموده است مى‏پردازیم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحید) مى‏گوید در یكى از روزها در مسجد پیامبر(ص) به ابن ابى‏العوجاء برخوردم در حالى كه سخنان كفرآمیزى بر زبان مى‏راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى كه تو را به نیكوترین تركیب آفریده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردى ...!

ابن ابى‏العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متكلمانى با تو به روش آنان سخن بگویم. و اگر از یاران جعفر بن‏محمد صادق هستى او خود با ما چنین سخن نمى‏گوید. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدى بارها شنیده ولى دشنام نداده است و در بحث‏بین ما و او از حد و ادب بیرون نرفته است. او بردبار و آرام و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت‏بر او چیره نمى‏شود. سخنان و دلایل ما را مى‏شنود تا آنكه هر چه در دل داریم به زبان مى‏آوریم. گمان مى‏كنیم بر او پیروز شده‏ایم آنگاه با كمترین سخن دلایل ما را باطل مى‏سازد و با كوتاهترین كلام حجت را بر ما تمام مى‏كند چنان كه نمى‏توانیم پاسخ دهیم. اینك اگر تو از پیروان او هستى چنانكه شایسته اوست‏با ما سخن بگو. و بر این مبناست كه در زیارتنامه معصومین(علیهم السلام) مى‏خوانیم:

«و نصحتم له فى السر و العلانیه و دعوتم الى سبیله بالحكمه و الموعظه الحسنه و بذلتم انفسكم فى مرضاته‏»: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصیحت كردید و به راه حق یا برهان و حكمت و پند و موعظه نیكو دعوت كردید و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتید.



برچسب ها: به امید زیارتت ، یاامام حسین (ع) ، کربلا ، بین الحرمین ، امام حسین ( ع ) ، امام حسین به عشق زیارتت ،

 بازگشت كاروان اسرا به مدینه منوره :

فصل اول : خبر شهادت امام حسین علیه السلام و یاران آن حضرت به وسیله بشیر

كاروان اسیران آرام آرام به شهر مقدس مدینه نزدیك مى شد. همه اهل بیت رسول الله ناله و زارى مى كردند. خاطراتى كه برایشان بود در مدینه به نظرشان مى آمد، به زندگى شان لبخند مى زدند، لبخند تلخ ‌تر از گریه ، شاعر چه زیبا گفته :

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
كارم از گریه گذشته است بر آن مى خندم

آسایش خاندان وحى را غارتگران آرامش و وحشیان دستگاه حكومتى یزید بن معاویه به یغما بردند، به مدینه مى رسیدند، به كانون آرامش كه در آن دین خدا را ترویج مى كردند.
آنان از خبر وحشت بار واقعه كربلا اطلاع چندانى نداشتند و جنایت ها و كشتارهاى عمال كثیف دستگاه حكومتى كه نسبت به پاك ترین مردان اسلام انجام شده بود از نظر آنها پوشیده بود. هم اكنون كه كاروان اسیران به مدینه باز مى گردد مردم باید مصیبت جانسوز كربلا را از زبان صاحبان آن شنیده و انزجارى شدید از یزید و عمال حكومتش در دل بپرورانند.
كاروان نزدیك مى شد كه امام سجاد علیه السلام به منظور آن كه در شهر مدینه یك جنبش و انقلاب فكرى تولید كند تا از نهضت امام حسین بن على علیه السلام بهره بردارى شود، بشیر بن جذلم را به حضور طلبید و فرمود :
اى بشیر، خدا پدرت را رحمت كند ، او مردى شاعر بود، آیا تو هم مى توانى شعر بگویى ؟
عرضه داشت : بلى یابن رسول الله ، من هم چون پدرم شاعرم.
فرمود: به شهر برو و مردم را از شهادت پدرم امام حسین علیه السلام آگاه گردان.
بشیر مى گوید : بر اسب خود سوار شدم ، به سوى مدینه رفتم تا مردم را از قتل امام حسین علیه السلام آگا كنم.
بشیر ندا كرد :

یا اهل یثرب لا مقام لكم بها
قتل الحسین فادمعى مدرار
الجسم منه بكربلا مضرج
و الراس منه على القناه یدار (768)

اى اهل مدینه ! دیگر در مدینه نمانید، زیرا حسین شهید شد. به این سبب سیلاب اشك از دیدگان من جارس است. بدن شریفش در كربلا در میان خاك و خون افتاده و سر مقدسش بر سر نیزه ها در شهرها مى گردانند.
و آن وقت فریاد مى زند: اینك على بن الحسین با عمه ها و خواهرانش كنار شهر مدینه هستند من فرستاده او هستم كه خبر آمدن مسافران را به شما بگویم .

مراجعت ام كلثوم علیه السلام از شام به مدینه و مرثیه سرایى او :

در جلد عاشر بحار (طبع كمپانى) و غیر آن مروى است كه چون یزید خواست عیال الله را روانه مدینه نماید اموال و اثقال و عطایا را بر زبر هم نهاد ...تا آنجا كه گوید : آنگاه روى به مدینه نهادند، چون دیوارهاى مدینه نمودار گردید، ام كلثوم با دلى پر از اندوه سیلاب اشك از دیده جارى ساخته به قرائت این مرثیه پرداخت و زمین و آسمان را منقلب ساخت :

مدینه جدنا لا تقبلینا
فبا لحسرات و الاحزان جئنا
الا اخبر رسول الله عنا
بانا قد فجعنا فى اخینا

این شعر منسوب به ام كلثوم سلام الله علیها در كتب مقاتل مفصل آمده ، براى تیمن و تبرك دو بیت از آن را زینت بخش این مجموعه نمودیم. آنگاه بر سر قبر مادرش ، فاطمه زهرا علیهاالسلام آمد و از بانگ ناله و عویل ، شور محشر برپا كرد. مردم گریبان ها چاك زدند، صورتها خراشیدند، و ناله و احسیناه به چرخ برین رسانیدند. در آن وقت ام كلثوم علیهاالسلام ، با چشم پر آب و قلب كباب ، بر سر قبر مادر این مرثیه را بگفت كه سنگ را آب و آب را كباب نمود :

افاطم لو نظرت الى السبایا
بناتك فى البلاد مشتتینا
افاطم لو نظرت الى الحبارى
و لو ابصرت زین العابدینا
افاطم لو رایت بتنا سهارى
و من سهر المیالى قد عیینا
افاطم ما لقیت من عداك
فلا قیرات مما قد لقینا
فلو دامت حیاتك لم تزالى
الى یوم القیامه تندبینا

خبر شوم تا به دامنه كوه احد رسید :

در این مدت مدینه در خاموشى بهت آمیزى فرو رفته بود و پیوسته مترصد بود كه بداند بر سر امام حسین ، سبط رسول الله صلى الله علیه و آله چه آمده ؟ حسینى كه در پى دعوت شیعیانش به كوفه رفته بود.
ناگهان منادى ندا داد: على بن الحسین با عمه ها و خواهرانش آمده اند، پس امام حسین كجاست ؟ پس عموها و برادران كجایند؟ پسر عموها چه شدند؟ ستارگان زمین كه فرزندان زهرا و از دودمان عبدالمطلب بودند كجا رفتند و بر سر آنها چه آمده و كجا؟...و كجا؟
انعكاس این خبر شوم همه جا را فرا گرفت. تا به دامنه كوه احد رسید و از آن جا به بقیع رفت و از آن جا به مسجد قبا، خبرى بود آرام ولى جانگداز و جگر خراش و دیرى نپایید كه این خبر در میان ناله هاى گریه كنندگان و شیون هاى ضجه زنندگان نابود شد، در مدینه بانویى پرده نشین نماند، مگر آن كه از پرده بیرون آمد و به نوحه گرى و ناله و زارى پرداخت.
زینب دختر عقیل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بن عقیل از خانه بیرون شتافت و خود را در پیراهن پیچیده بود و همراه او زنان و كنیزكانش بودند. زینب مى نالید و مى گفت : چه جواب مى دهید اگر پیغمبر از شما بپرسد كه بعد از من با فرزندان و اهل بیت من چه كردید؟ دسته اى را اسیر كردید و دسته اى را آغشته به خون. آیا پاداش خیر خواهى من این بود كه با بستگان من این گونه رفتار كنید.
صدایى از دور شنیده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسین را از روى نادانى ، كشتید، مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست. همه آسمانیان ، پیغمبران و فرشتگان و فرمانبران حق به شما نفرین مى كنند. شما بر زبان سلیمان و موسى و عیس لعنت شده اید ؟ كاروان مصیبت كشیده در میان دستجات مردمى كه به استقبال آمده بودند قرار داشت.
مدینه پیغمبر صلى الله علیه و آله منظره اى دردناك تر از آن روز ندیده بود و تا آن روز به این اندازه مرد و زن اشك ریز و گریان نبودند. مدینه شبى را به یاد مى آورد كه این كاروان به سوى مكه روانه شد. آن شب از شب هاى ماه رجب بود كه كاروانى مجلل از مدینه بیرون رفته ، و قافله سالارش زینب جوانان اهل بهشت در میان خرمنى از ستارگان درخشان قرار داشت. كاروانیان مى رفتند تا یزید پسر معاویه را كه براى خلافت شایسته اش ‍ نمى دانستند. از تخت سرنگون سازند. اكنون بیش از چند ماه نگذشت كه كاروان از سفر خود باز مى گردد، پناه بر خدا كه روزگار با آنها چه كرد! آنان را با شتاب به سوى قتلگاه ببرد، هنگامى كه به دره مرگ رسیدند، دره اى كه آن را دره آرزو مى پنداشتند، داس اجل یكایكشان را درو كرد و جز این باقى مانده محنت كشیده كه عبارتند از كودكانى یتیم و زنانى داغدیده كسى نماند و از مردان بزرگ و جوانان رشید كاروان هیچ مسافرى بازنگشت.
مدینه رسول شب ها و روزها شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود و به نوحه هاى جانسوز نوحه گران گوش مى داد و زمین پاكش سرشك گریه كنندگان را در بر مى گرفت. در این وقت عبدالله جعفر شوهر زینب كبرى علیهاالسلام را مى بینم كه در خانه مى نشیند و تسلیت دهندگان به حضورش مى روند و او را براى شهادت عون و اكبر و محمد و پسر عمویش حسین (ع) و دیگر شهیدان از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسلیت مى گویند.
و مى شنویم غلامى از غلامانش احمقانه مى گوید : این مصیبت را از حسین داریم.
عبدالله خشمگین شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گوید : اى پسر زن گنده تن ، آیا درباره حسین علیه السلام این سخن را مى گویى ؟ به خدا اگر در خدمتش مى بودم دوست مى داشتم كه از او جدا نشوم تا با او كشته شوم. به خدا آرزو داشتم كه خود به جاى فرزندانم در راه حسین جانبازى كنم ، چیزى كه مصیبت مرا درباره این دو پسر تخفیف مى دهد آن است كه آنها در راه برادرم و پسر عمویم كشته شدند و تا آخرین نفس یارى اش كردند.
سپس به مجلسیان رو كرده مى گوید: مصیبت حسین علیه السلام بر من بسیار سخت و ناگوار است ، هر چند دو دستم او را یارى نكردند ولى دو فرزندم یارى اش كردند.
مجالس ماتم و سوگوارى پایان مى پذیرد، ولى سوز دل زنان بیوه شده و داغ دیده پایان ندارد و مى سوزند و مى سازند و هر روز بر سر قبرستان مى روند و براى عزیزانى كه در كربلا شهید شده اند مى نالند و نوحه سرایى مى كنند. طنین ناله و شیو نشان به مدینه مى آمد و دوست و دشمن بر آنها مى گریست.

ملاقات ام البنین (ع) با بشیر :

فرزندان ام البنین - همگى - در زمین كربلا شهید شدند و نسل ام البنین علیهاالسلام از طریق عبیدالله بن قمر بنى هاشم بسیار مى باشند. چون بشیر به فرمان امام زین العابدین علیه السلام وارد مدینه شد تا مردم را از ماجراى كربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنین علیهاالسلام او را ملاقات كرد و فرمود: اى بشیر، از امام حسین علیه السلام چه خبر دارى ؟ بشیر گفت : اى ام البنین ، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس تو كشته گردید.
ام البنین علیهاالسلام فرمود : از حسین علیه السلام مرا خبر ده.
بدینگونه ، بشیر خبر قتل یك یك فرزندانش را به او داد، اما ام البنین علیهاالسلام پیاپى از امام حسین علیه السلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است ، فداى حسینم باد ! و چون بشیر خبر قتل آن حضرت را به او داد صیحه اى كشید و گفت : اى بشیر، رگ قلبم را پاره كردى ! و صدا به ناله و شیون بلند كرد.

مامقانى گوید: این شدت علاقه ، كاشف از بلندى مرتبه او در ایمان و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهار جوان خود را كه نظیر ندارند در راه دفاع از امام زمان خویش سهل مى شمارد.

به نوشته علامه سماوى در ابصار العین : ام البنین علیهاالسلام همه روزه به بقیع مى رفت و مرثیه مى خواند، به نوعى كه مروان - با آن قساوت قلب - از ناله و گریه ام البنین علیهاالسلام به گریه مى افتاد و اشكهاى خود را با دستمال پاك مى كرد. نیز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنین خطاب كرده و به وى تسلیت مى داده اند، این ابیات را سرود :

لاتدعونى ویك ام البنین
تذكرینى بلیوث العرین
كانت بنون لى ادعى بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین
اربعه مثل نسور الربى
قد و اصلوا الموت بقطع الوتین
تنازع الخرصان اشلائهم
فكلهم امسوا صریعا طعین
یا لیت شعرى اكما اخبروا
بان عباسا مقطوع الیدین

یعنى اى زنان مدینه ، دیگر مرا ام البنین نخوانید و مادر شیران شكارى ندانید، مرا فرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنینم مى گفتند، ولى اكنون دیگر براى من فرزندى نمانده و همه را از دست داده ام. آرى ، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدف تیر قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نیزه هاى خود ابدان طیبه آنها را از متلاشى كردند و در حالى روز را به پایان بردند كه همه آنها با جسد چاك چاك بر روى خاك افتاده بودند.
اى كاش مى دانستم آیا این خبر درست است كه دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم علیه السلام را از تن جدا كردند؟

مخوان جانا دگر ام البنینم
كه من با محنت دنیا قرینم
مرا ام البنین گفتند، چونمن
پسرها داشتم ز آن شاه دینم
جوانان هر یكى چون ماه تابان
بدندى از یسار و از یمینم
ولى امروز بى بال و پرستم
نه فرزندان ، نه سلطان مبینم
مرا ام البنین هر كس كه خواند
كنم یاد از بنین نازنینم
به خاطر آورم آن مه جبینان
زنم سیلى رخسار و جبینم
به نام عبدالله و عثمان و جعفر
دگر عباس آن در ثمینم

یا من راى العباس كر
على جماهیر النقد
و وراه من ابنا حیدر
كل لیث ذى لبد
نبئت ان ابنى اصیب
براسه مقطوع ید
ویلى على شبلى و مال
براسه ضرب العمد
لو كان سیفك فى
یدیك لما دنى منك احد

حاصل مضمون این ابیات جانسوز آنكه : هان اى كسى كه فرزند عزیزم ، عباس ، را دیده اى كه با دشمن در قتال است و آن فرزند حیدر كرار ، پدر وار حمله مى كند و فرزندان دیگر على مرتضى ، كه هر یك نظیر شیر شكارى هستند، در پیرامون وى رزم مى كنند، آه كه به من خبر داده اند كه بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حالیكه دست در بدن نداشته است.
اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصیبتى بر فرزندانم رسید؟ اگر فرزندم عباس دست در تن داشت ، كدام كس را جرات بود كه به وى نزدیك شود ؟

فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبیدالله بن عباس بن امیرالمومنین علیه السلام نیز، كه از تبار قمر بنى هاشم است ، مرثیه ذیل را در سوگ جد خود سروده است :

انى لا زكر للعباس موقفه
بكربلا و هام القوم یختطف
یحمى الحسین و یحمیه على ظما
و لا یولى و لا یثنى فیختلف
و لا ارى مشهدا یوما كمشهده
مع الحسین علیه الفضل و الشرف
اكرم به مشهد ابانت فضیلته
و ما اضاع له افعاله خلف (769)

و چه زیبا سروده است شاعر بزرگ اهل بیت علیهم السلام مرحوم سید جعفر حلى ره در مدح حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام :

وقع العذاب على جیوش امیه
من باسل هو فى الوقایع معلم
ما راعهم الا تقحم ضیغم
غیر ان یعجم لفظه و یدمدم
عبست وجوه القوم خوف الموت
و العباس فیهم ضاحك متبسم
قلب الیمین على الشمال و غاص فى
الاوساط یحصد للرووس و یحطم
بطل تورث من ابیه شجاعه
فیها انوف بنى الضلاله ترغم
حامى الظعینه این منه ربیعه
ام این من علیا ابیه مكدم
فى كفه الیسرى السقا یقله
و بكفه الیمنى الحسام المخذم
حسمت یدیه المرهقات و انه
و حسامه من حدهن لاحسم
فغدا یهم بان یصول فلم یطق
كاللیث اذا اظفاره تتقلم
امن الردى من كان یحذر بطشه
امن البغات اذا اصیب القشعم
و هوى بجنب العلقمى فلینه
للشاربین به یدان العلقم (770)

كمیت شاعر چه خوش سروده است :

و ابوالفضل ان ذكر هم الحلو
شفاء النفوس من اسقام
قتل الادعیاء اذقتلوه
اكرم الشاربین صوب الغمام (771)

یعنى : و ابوالفضل (یكى از جوانمردان بود) كه یاد شیرین آنها شفاى درد هر دردمندى است.
آن كه زنازادگان را كشت در آن هنگامى كه او را كشتند، و بزرگوارترین كسى كه از آب باران آشامید.
شاعرى دیگر درباره عباس بن على علیه السلام چنین سروده است :

احق الناس ان یبكى علیه
فتى ابكى الحسین بكربلا
اخوه و ابن والده على
ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا یثنیه شى
و جادله على عطش بماء

یعنى : شایسته ترین كسى كه سزاوار است مردم بر او بگریند آن جوانى است كه (شهادتش ) حسین علیه السلام را در كربلا به گریه انداخت . یعنى برادر و فرزند پدرش على علیه السلام كه همان ابوالفضل بود و به خون آغشته گشت . و كسى كه با او مواسات كرد و چیزى نتوانست جلوگیر او (در این مواسات ) گردد، و با اینكه خود تشنه آب بود، (آب نخورد و) به آن حضرت كرم كرد.
به دریا پا نهاد و تشنه برگشت

احق الناس ان یبكى علیه
ام البنین مضطر نالد چو مرغ بى پر
گوید به دیده تر، دیگر پسر ندارم
زنها! مرا نگویید ام البنین از این پس
من ام بى بنینم ، دیگر پسر ندارم
مرا ام البنین دیگر مخوانید
به آه وناله ام یارى نمایید
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت كربلا آن مه جبینم
شنیدم بود سقاى حسینم
به دریا پا نهاد و تشنه برگشت
حسینش تشنه بود، از آب لب بست
گذشت از آب و كسب آبرو كرد
به سوى خیمه ها با آب رو كرد
ز نخلستان چو بر سوى خیم شد
به دست اشقیا دستش قم شد. (772)

رباب همسر امام حسین علیه السلام :

ابوالفرج از عوف بن خارجه نقل كرده است كه :
نزد عمر بن الخطاب بودم كه مردى پیش او آمد و سلام كرد. 
عمر، نام او را پرسید.
گفت : مردى نصرانى هستم و نام من امرء القیس است ، آمده ام تا اسلام اختیار كنم و آداب را بدانم
اسلام را بر او عرضه كردند و مسلمان شد و امارت قبیله قضاعه را - كه در شام بودند - به او پیشنهاد كردند، پذیرفت .
چون او از نزد عمر بیرون آمد حضرت امیرالمومنین علیه السلام او را ملاقات كرد و حسن و حسین علیه السلام همراه پدر بودند. حضرت به او فرمود: من على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و داماد اویم ، و اینان فرزندان منند كه مادرشان فاطمه دختر رسول خداست ، ما را به پیوند با تو رغبت است.
امرء القیس گفت : یا على ! دخترى دارم به نام محیاه او را به عقد تو در آوردم و دختر دیگرم سلمى را به فرزندت حسن و سومین دخترم را به نام رباب به حسین دادم.
صاحب كتاب اغانى مى گوید: آن روز به شب نرسید كه امیرالمومنین علیه السلام رباب دختر امرء القیس را براى فرزندش حسین عقد فرمود. رباب از حسین علیه السلام دو فرزند آورد به نام هاى عبدالله و سكینه. هشام بن سائب كلبى مى گوید كه : رباب از زنان برگزیده بود و پدر او امرء القیس از اشراف و خانواده هاى بزرگ عرب بشمار مى رفت و رباب در نزد امام حسین علیه السلام منزلتى بسزا داشت و همواره نظر عنایت امام حسین علیه السلام به او معطوف بود، و این اشعار را امام حسین علیه السلام درباره او و فرزندش سكینه انشاء فرمود :

لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكینه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و لیس لعاتب عندى عتاب

به جان تو سوگند كه من دوست دارم خانه اى را كه در آن سكینه و رباب باشد، آن دو را دوست مى دارم و مالم را بذل مى كنم و عتاب كننده را نزد من حق عتاب نیست.

روایت شده است كه : بعد از شهادت امام حسین علیه السلام ، رباب تا زنده بود ، پیوسته مى نالید و مى گریست.
ابن اثیر مى گوید: رباب هم با قافله اسیران به شام رفت و چون به مدینه بازگشت اشراف قریش او را به همسرى طلبیدند، رباب گفت : من هرگز پس ‍ از رسول خدا كه همسر فرزندش بودم ، همسر فرزند دیگرى نخواهم شد، و تا یك سال همچنان مى گریست و از زیر آسمان به پناه هیچ سقفى نرفت تا از فرط اندوه ، جان سپرد !
و بعضى گفته اند: حضرت رباب یك سال در كنار قبر امام حسین علیه السلام ماند، آنگاه به مدینه مراجعت نمود و از شدت اندوه در گذشت . و این اشعار را در مرثیه امام حسین علیه السلام سروده بود :

لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكینه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و لیس لعاتب عندى عتاب
ان الذى كان نورا یستضاءبه
بكربلا قتیل غیر مدفون
سبط النبى جزاك الله صالحه
عنا و جنبت خسران الموازین
قد كنت لى جبلا صعبا الوذ به
و كنت تصحبنا بالرحم و الدین
من للیتامى و من للسائلین و من
یعنى و یاوى الیه كل مسكین
و الله لا ابتغى صهرا بصهركم
حتى اغیب بین الرمل و الطین (773)

ورود علیا مخدره زینب (ع) به مدینه طیبه :

به گفته مولف طراز المذهب : چون اهل بیت علیهم السلام در بازگشت از شام ، به مدینه نزدیك شدند و سواد شهر نمایان گردید، علیا مخدره زینب علیهاالسلام فرمود :
اى خواهران ، از محملها پیاده گردید كه اینك ، روضه منور جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله نمایان گردید.
سپس فرمود : اى یاران ، این محملها را دور و این شتران را به یك سوى برید كه ما را تاب دیدن نمانده است.
در آن وقت ، چنان آهى بركشید كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بیرون تازد. پس همگى فرود آمدند و لواى غم و مصیبت بر افراشته و خروش محشر نمایان ساختند و اسبابى كه از شهداى كربلا با خود داشتند بگستردند و خیمه حضرت سید الشهدا علیه السلام را كه در هیچ منزلى بر سر پا نكرده بودند در بیرون مدینه بر پا كردند و مسند آن حضرت را گستردند. چون علیا مخدره این بدید، چنان ناله بركشید كه بیهوش به روى زمین افتاد. چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فریاد بركشید : وافرقتاه این الكماه ؟ این الحماه ؟ و الهفتاه

فما لى لا اوارى الحمام المهجته
و كنت یحى نور عین و عزتى

یا اخى یا حسین ، هولاء جدك و امك و اخوك الحسن و هولاء اقربائك و موالیك ینتظرون قدومك یا نور عینى قد قضیت نحبك و اورثتنى حزنا طویلا مطولا لیتنى مت و كنت نسیا منسیا.

پس از آن روى به مدینه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود :
اى مدینه جدى فاین یومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعه و لكن رجعنا الیك بالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنین و تفرقت شملنا
آنگاه به سوى روضه منور جدش ‍ روان گردید. چون به روضه رسید هر دو طرف درب مسجد را گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد را متزلزل گردانید. 
سپس رسول خدا را سلام داد و گفت : السلام علیك یا جداه ، یا رسول الله ، این ناعیه الیك اخى الحسین

ابو مخنف گوید: در این وقت ، ناله اى بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحیب به لرزه در آمدند و آن مخدره فرمود : كاش مرا به خویش وا مى گذاشتید تا سر به صحرا گذاشته خاك بیابانها را با سرشگ دیده تر مى كردم ، زیرا چگونه داخل مدینه شوم و سوال و جواب نمایم.
در آن وقت ، زنان مدینه و هاشمیات به استقبال زینب شتافته و آن مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آن مخدره را دیگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قریشیان چون آن حالت بدیدند، خود را بر خاك و خاره بینداختند، گریبانها چاك كردند، صورتها بخراشیدند و چون دیوانگان گریستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تماما مبهوت و متحیر بودند، چون شخص صاعقه زده یا امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بیرون آیند.
پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند و پیوسته او را تسلیت مى دادند. 
فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانه داخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟ و كلماتى فرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواراه ساخت. (774)

ملاقات ام البنین با زینب كبرى (ع) :

آورده اند: وقتى كه اهل بیت علیهم السلام وارد مدینه شدند، ام البنین علیه السلام كه كنار قبر پیامبر صلى الله علیه و آله با زینب كبرى علیه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر امیرالمومنین ، از پسرانم چه خبر ؟
زینب علیه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنین عرض كرد : جان همه به فداى حسین علیه السلام ، بگو از حسین علیه السلام چه خبر ؟
زینب فرمود : حسین علیه السلام را با لب تشنه كشتند.
ام البنین علیه السلام تا این سخن را شنید، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گریان گفت : واحسیناه ! زینب علیه السلام فرمود : اى ام البنین ، از پسرت عباس یك یادگارى آورده ام . ام البنین گفت : آن یادگار چیست ؟
زینبت علیه السلام سپر خونین حضرت عباس علیه السلام را از زیر چادر بیرون آورد، و ام البنین علیه السلام تا آن را دید، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بیهوش به زمین افتاد. (775)

< حذف شعر >

زینب (ع) كنار قبر رسول خدا (ص) :

بانوى بانوان زینب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندش بر پا كرده نمى بینیم.
به گمان ما مى رسد كه بیدار خوابى و رنج مصیبت و فرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است. ولى چیزى نمى گذرد كه او را مى بینیم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چیزى را جست و جو مى كند.
امروز براى زینب به جز گریه و زارى وظیفه دیگرى است.
این خون پاك نباید به هدر رود و به خدا این شهیدان بزرگوار سزاوار نیست كه از صفحه گیتى محو شوند. (776)
مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پیش مى رفتند، از خبر ورود اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله بین مردم همهمه اى شد، مدینه یك پارچه عزا و ماتم بود، شیعیان على مرتضى علیه السلام چون مردان جوان مرده اشك مى ریختند و زنان ضجه و شیون مى كردند، مقابل مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله جمعیت انبوه ترى ضجه و شیون مى كردند. 
زینب وارد مدینه مى شود. با دیدن زینب صداى ضجه و شیون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كه از مبارزه بیدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، در مقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاى ضجه و شیون سكوت همه جا را فراگرفت .
حضرت زینب علیه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوه پیاده شد و به در مسجد تكیه داده و به سكوت مردم خیره خیره نگاه مى كرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنین فرمود :
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزیزم حسین را برایت آورده ام. (777)
به دنبال این سخن كوتاه چنان ضجه كشید كه مردم با او همصدا شدند.
كمى سكوت كرد، ولى مردم همچنان ضجه مى زدند و بر قاتلان زاده رسول خدا صلى الله علیه و آله لعن نفرین مى فرستادند. ولى باز زینب به اطراف نگاهى افكنده با ناله سوزان و ملایمى كه از اعماق قلب مى كشید، همهمه اى دیگر به وجود آورد و آنگاه دوباره چنین آغاز سخن فرمود :
اى حسین ، برادرم ، این قبر جد و مادر و برادر تو است ، اینها همه قوم و خویشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند.
اى برادر، اى نور چشم من ! تو رفتى آیا مرا به غم و اندوه همیشگى مبتلا ساختى و اى كاش من مرده بودم و چنین روز تلخى را به خود نمى دیدم ! و آنگاه خطاب به مردم مدینه چنین فرمود : اى مدینه رسول خدا صلى الله علیه و آله ، چه شد آن روز كه ما دسته جمعى با شادى و خوشحالى خارج مى شدیم ، ولى امروز در اثر حوادث زمان ، مردان و فرزندان خود را از دست داده ایم و با غم و اندوه وارد مى شویم ؟




ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، یا امام حسین ( ع ) ، امام حسین ، امام حسین ( ع ) ، یا امام رضا (ع) ،

اسیران آل محمد صلی الله علیه و آله در شام

اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله را به شهر دمشق وارد کردند و آنان را در محلّ اسیران بلاد کفر، پیشا روی در ورودی مسجد نگه داشتند. در این هنگام پیرمردی جلو آمد و به ایشان نزدیک شد و گفت : «سپاس خدایی راست که شما را کشت و نابود کرد و مردمان را از سُلطه و آزارتان در امان داشت و امیر مؤمنان را بر شما چیرگی بخشید!»
امام علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود : «ای پیرمرد، آیا قرآن خوانده ای؟»
گفت : «آری، خوانده ام.»
فرمود : «این آیه را دانسته ای که می فرماید : «بگو من برای این رسالت، مزدی از نمی خواهم جز دوستی و مودّت خویشاوندان ؟» [121]
پیرمرد گفت : «آری،این آیه را خوانده ام».
امام سجّاد علیه السلام فرمود : «مراد از خویشاوندان در این آیه ، ما هستیم ای پیرمرد!»
بعد فرمود : «آیا این آیه را در سوره ی بنی اسرائیل خوانده ای که می فرماید : «حق خویشاوندان را بپرداز؟» [122]
پیرمرد گفت : «آری، این آیه را خوانده ام».
امام سجّاد علیه السلام فرمود : «مائیم خویشاوندان ای پیرمرد!» و آیا این آیه را هم خوانده ای که می فرماید : «آگاه باشید و بدانید، هر چه را به دست می آورید خمس آن برای خداست و برای رسول خدا و برای خویشاوندان ؟» [123]
پیر مرد گفت : «بله، این را هم خوانده ام»
امام علیه السلام فرمود : «ای پیرمرد، خویشاوندان مائیم.» آیا این آیه را هم خوانده ای که می فرماید : «به یقین، خدا اراده فرموده تا رجس و پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند ؟»[124]
پیرمرد گفت : «بله ، این را هم خوانده ام.»
امام علیه السلام فرمود : «مائیم همان اهل بیتی که خدای سبحان ما را با آیه ی تطهیر ویژگی بخشیده است.»
راوی می گوید : «پیرمرد مدتی ساکت و مبهوت و پشیمان در جای خود ایستاد، سپس سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت : «خدایا، من از سخنانی که گفتم و از دشمنی که با این جماعت کردم توبه می کنم و به تو باز می گردم. خدایا، من از دشمن محمّد و آل محمّد، هر که باشد، از جنّ و انس، بیزاری می جویم و به تو پناه می آورم. [125]»

وارد کردن اهل البیت علیه السلام به مجلس خلافت

یزیدبن معاویه بر تخت خلافت نشست و اشراف اهل شام را فراخواند و آنان را در اطراف خود جای داد. سپس فرمان داد تا «علی بن الحسین علیه السلام و زنان و کودکان امام حسین علیه السلام را نزد او بیاورند، در حالی که کودکان خردسال رسول خدا صلی الله علیه و آله را با ریسمان به یکدیگر بسته بودند و مردم تماشا می کردند. [126]
چون سر امام حسین علیه السلام را همراه با دیگر سرهای اهل البیت علیهاالسلام و یاران آن حضرت روبه روی یزید نهادند، امام علی بن الحسین علیه السلام به یزید فرمود :
آیا اجازه ی سخن گفتن به من می دهی؟
یزید گفت : بگو ، ولی هذیان مگو !
امام سجّاد علیه السلام فرمود : من در جایگاهی قرار گرفته ام که هذیان گوئی و یاوه سرائی برای همچون منی زیبنده نیست. یزید ! چه می پنداری درباره ی رسول خدا اگر مرا با چنین حالتی در غل و زنجیر ببیند ؟
یزید به اطرافیانش گفت : زنجیرها را از او بردارید. [127]

اعتراض دانشمند یهودی بر یزید

در مجلس یاد شده، یکی از دانشمندان یهود که در آنجا حضور داشت ، پرسید : این جوان کیست ای امیرمؤمنان ؟
یزید گفت : صاحب این سر، پدر اوست.
یهودی گفت : این سر کیست ای امیرمؤمنان ؟
یزید گفت : حسین فرزند علی فرزند ابیطالب.
یهودی گفت : «مادرش کسیت ؟»
یزید گفت: «مادرش دختر محمّد»
دانشمند یهودی با شگفتی بسیار گفت :
«سبحان الله! این پسر دختر پیامبر شماست که در این مدت کم پس از وفاتش، با این سرعت او را کشتید ؟! چه بد جانشینانی هستید برای پیامبر خود از حیث رفتار با فرزندان او. به خدا سوگند، اگر موسی بن عمران فرزندی از نسل خود را در میان ما باقی می گذاشت ما او را ، از غیر خدا، بندگی می کردیم و شما مردم، که تازه دیروز پیامبران از میانتان رفته، بر فرزند او پریده و او را کشته اید. زشت باد روی شما امّت بد !»
یزید دستور داد صدایش را در گلو خفه کنند.
دانشمند یهودی گفت : «هرچه می خواهید درباره ی من انجام بدهید ؛ بزنید یا بکشید یا باقی ام بگذارید ؛ من در تورات چنین می بینم که هر کسی ذریّه ی پیامبری را بکشد برای همیشه، تا وقتی زنده است، مغلوب خواهد بود و چون بمیرد خداوند او را آتش جهنم وارد می کند.» [128]

مردِ شامی و درخواست کنیزی عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله

در همان مجلس، مردی از اهل شام به پا خاست و گفت : «ای امیرمؤمنان، این دختر را به من ببخش تا کنیز من باشد.» (مقصودش فاطمه دختر حسین علیه السلام بود.) فاطمه می گوید : «من بر خود لرزیدم و به گریه افتادم و گمان بردم که این کار برای آنان رواست. به دامان عمّه ام زینب پناه بردم که از من بزرگتر و داناتر بود و می دانست که این کارشدنی نیست.» و زینب علیهاالسلام در پاسخ آن مرد فرمود : «به خدا سوگند دروغ گفتی و پستی نشان دادی چنین چیزی نه تو را سزاست و نه او را.»

یزید خشمگین شد و گفت : «به خدا سوگند دروغ می گویی، این کار برای من رواست و اگر بخواهم آن را انجام دهم انجام می دهم.»
زینب علیهاالسلام فرمود : «به خدا سوگند چنان نیست ! خداوند این را برای تو روا نداشت، مگر آنکه بخواهی از دین ما بیرون بروی و دین دیگری برای خود برگزینی.» یزید که خشمش افزون و از حال طبیعی خارج شده بود ، گفت : «با مثل منی اینگونه مقابله می کنی ؟ آنان که از دین بیرون شدند پدر و برادرت بودند.» زینب علیهاالسلام فرمود : «تو و پدرت و جدّت بوسیله ی دین خدا و دین پدرم و برادرم و جدّم بود که هدایت شدید.» یزید گفت : «دروغ می گویی ای دشمن خدا»
زینب فرمود : «تو اکنون فرمانده و چیره و غلبی ظالمانه دشنام می دهی و با سلطه ی خود زور می گویی.»
فاطمه دختر امام حسین علیه السلام می گوید : «به خدا سوگند، گویا یزید شرمنده شد و خاموش گشت.» مرد شامی دوباره خواسته ی خود را تکرار کرد و گفت : «ای امیرمؤمنان ، این دختر را به من ببخش.» یزید که آن پاسخ های محکم و دندان شکن را دریافت کرده بود ، پرخاشگرانه و با تندی بسیار به او گفت : «گم شو ! که خدا مرگ ناگهانی و زود رس به تو ببخشاید. [129]»

سرِ فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر خلیفه ی مسلمانان

سر حسین علیه السلام در طشتی طلا روبه روی یزیدبن معاویه نهادند. او چوب خیزران خواست و با آن بر دندان های حسین علیه السلام می زد و می گفت :«ابو عبدالله چه خوش دندان بوده است !
در این هنگام مردی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله که او را «ابو بَرزَه اَسلمی[130] می گفتند به یزید گفت : «آیا با چوبدست خود به لب و دندان حسین می زنی ؟! آگاه باش که چوبدست تو از لب های حسین جائی را گزید و آزرد که من بارها دیده بودم رسول خدا صلی الله علیه و آله آنجا را می بوسید و می مکید. یزید ! بدان که تو در روز قیامت در حالتی به محشر درآئی که شفیع تو ابن زیاد است ! و این حسین علیه السلام در روز قیامت می آید و شفیع او محمّد صلی الله علیه و آله است !» سپس از جای برخاست و بیرون رفت. [131]

یزید کفر خود را آشکار می کند

یزید، سرمست از باده ی پیروزی و غرور ، به اشعار ابن زِبعری تمثّل جست و چنین خواند :
1ـ ای کاش بزرگان قومم در جنگ بدر می بودند و می دیدند که من چه کرده ام ،
2ـ تا مرحبا گویند و شادی کنند و بگویند : یزید دستت درد نکند
3ـ ما از این قوم، بزرگان و سادات شاخص آنان را کشتیم و روز بدر را پاسخ گفتیم و سر به سر شدیم.

سپس این بیت را از خود اضافه کرد و سرود :
«من از نسل عُتبه نیستم اگر از اولاد احمد و آنچه انجام داده انتقام نگیرم.

در تذکره خواصّ الاُمّه آمده است :
«مشهور در همه ی روایات آن است که یزید ، چون سر حسین علیه السلام را روبه وری خود دید، اهل شام را جمع کرد و در حضور آنان با چوبدست خیزران خود بر آن می زد و اشعار بن زِبعری را بر می خواند، و آن گاه این دو بیت را بر آنها افزود :
بنی هاشم با مُلک و سلطنت بازی کردند؛ نه خبری از آسمان آمد و نه وحیی نازل شد.
من از قبیله ی خِندِف نیستم اگر از اولاد احمد و آنچه انجام داده انتقام نگیرم. [132]

سخنرانی حضرت زینب علیه السلام در مجلس خلافت

زینب دختر امام علی بن ابی طالب علیه السلام در مجلس یزید به پا خاست و فرمود :
«حمد و سپاس پروردگار عالمیان را سزاست و درود خدا بر رسول و آلش باد. چه راست فرموده خدای سبحان ، آنجا که می فرماید : « عاقبت و انجام گنه کاران و بدکاران این می شود که آیات ما را دروغ می پندارند و آن را به مسخره می گیرند.» یزید ! چه می پنداری ؟ آیا گمان کرده ای حال که زمین و اسمان را بر ما تنگ کرده ای و ما را به وضعی کشانده ای که مانند اسیران به این سو و آن سو کشیده می شویم، این کار ما را نزد خدا پست و بی مقدار می کند و تو را به کرامت و بزرگی می رساند و این پیروزی ظاهری به سبب جایگاه والای تو در نزد خداست ؟ پس سرت را بالا گرفته ای و به گذشته ی خود بازگشته ای ، شادان و مسرور که دنیا را برای خود آماده و مهّیا و گرد آمده و گوارا می بینی ؟ و حال که ملک و سلطنت ما به کامت شده چنین می کنی ؟ آرام باش ، آرام ! سخن خدای تعالی را فراموش کرده ای که فرموده است : «آنان که کفر ورزیدند نباید چنین پندارند که فرصت و بهره های دنیوی را که به ایشان می دهیم تا بر گناهانشان بیفزایند و برای آنان عذاب خوار کننده ای در پیش است.» ای فرزند آزاد شده ای جدّ ما! آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را مَستور بداری و دختران رسول الله را اسیرانه در اطراف بلاد اسلامی بگردانی ؟ پوشش آنان را دریده، صورت هایش را آشکار ساختی و دشمان را به راندنشان از شهری به شهری دیگر واداشتی و آنان را در دیدگاه مردمان شهرها به تماشا گذاشتی، تا هر غریب و آشنا و هر شریف و پستی چهره هاشان را برانداز کند، در حالی که از حامیانشان کسی را به همراه نداشتند و از جانب مردانشان سرپرستی نمی شدند ؟!

نه، خدایا، چه می گویم ! چگونه می توان امید مراقبت از کسانی داشت که دهانشان جگر پاکان پاک حمزه سید الشهداء را جویده و گوشتشان از خون شهیدان اُحد روییده. چگونه می توان امید کوتاهی و نرمش در دشمنی ما اهل البیت را از کسی داشت که با دیده ی انکار و دشمنی و کینه و عداوت ما را نظاره می کند و بدون آنکه احساس گناه کند یا این کار را بزرگ شمارد میگویند : «یزید دستت درد نکند.» در حالی که دندان ابی عبدالله علیه السلام، سیّد شباب اهل بهشت، را با چوبدست خود می کوبی و شکنجه می دهی.
چرا چنین نگویی ؟ تو که با ریختن خون ذریّه ی محمّد صلی الله علیه و آله و ستاره های زمین از آل عبدالمطّلب، پرده از روی ماده ی چرکین حِقد و کینه های گذشته تان برداشته ای و به اصل خود بازگشته ای ، اجدادت را فریاد می کنی و گمان کرده ای آنان را می خوانی ، در حالی که به زودی به جایگاهشان وارد می شوی و آن گاه است که دوست داری چلاق و معلول و لال بودی و این تو نمی بودی که این گفته ها و این کردار را انجام داده ای !
خدایا! حق ما را بگیر و از کسی که به ما ستم کرده انتقام بکش و خشم و غضب را بر کسی که خون ما را ریخته و حامیان ما را کشته فرو فرست.

یزید! به خدا سوگند، تو جز پوست خود را ندریدی و جز گوشت خود را نبریدی. تو به یقین بر رسول خدا وارد می شوی با همه ی آنچه از ریختن خون ذریّه ی او و دریدن حرمت عترت او و پاره های تن او بر دوش داری، آنجا که خدا پراکندگی شان را جم می کند و جدائی شان را پیوند می دهد و حقشان را می گیرد. «و نباید چنین پندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند ، مردگان اند، بلکه ایشان زنده اند و نزد پرودگارشان روزی می گیرند.»
تو را همین بس که خدا از تو حساب بکشد و محمّد با تو دشمنی کند و جبرئیل امین پشتیبان ما باشد. آن که برای تو چنین جنایتی را زینت داد و تو را بر گرده ی مسلمانان چیره ساخت به زودی می فهمد که ظالمان را بد جایگاهی است در جهنم و تو نیز می فهمی که : «کدامین از شما و ما، جایگاهمان بد و نیروهایمان ضعیف تر است.»

یزید! اگر چه اکنون سختی ها و بلاها مرا به آنجا کشانده که با تو سخن بگویم ولی بدان که من تو را خیلی حقیر و کوچک می دانم، به حدّی که ملامت کردنت را بزرگتر از تو می دانم و سرزنش را برای تو زیاد می بینم. ولی چه کنم که دیده ها اشکبار و سینه ها سوزان است. آگاه باشید ! شگفتی را، همه ی شگفتی را ، که نجیبان حزب الله به دست آزاد شده های حزب شیطان کشته می شوند. خونمان از این دست ها می چکد و گوشتمان را این دهن ها می مکند و بدن های پاکِ پاکیزه مان را گرگ ها از هم می درند و کفتارها بر زمین می برند.

یزید! اگر تو ما را غنیمت خود می دانی، این را بدان که به زودی ما را زیان خود می بینی ، آنجا که چیزی نمی یابی جز آنچه از پیش فرستاده ای. «و پرودگار تو نسبت به بندگان ستمکار نیست.» به خدا شکوه می کنم و بر او اعتماد دارم.
یزید ! مکرت را به کار بند و تلاشت را به آخر رسان و کوششت را گسترده کن. به خدا سوگند ، تو یاد ما را از بین نمی بری و وحی ما را نمی یرانی. عار و ننگ این جنایت هرگز از او پاک نمی شود. آیا رأی تو جز ضعف و دروغ و ایّامت جز معدود و جمعیتت جز تفرقه ، چیزی هست ؟ آن روزی که منادی ندا می کند : «آگاه باشید، نفرین خدا بر ستمکاران باد.» سپاس خدای را، پرودگار عالمیان، که پیشینیانمان را با سعادت و مغفرت به پایان راه رسانید و بازماندگانمان را با شهادت و رحمت قرین فرمود. از خدای سبحان مسألت داریم ثوابشان را وافر و شهادتشان را موجب زیادتی آن قرار دهد، و ما را جانشینان خوبی برای آنان بگرداند؛ که «او رحیم و مهربان است و او ما را کفایت می کند و خوب تکیه گاهی است.» [133]

سخنرانی امام سجّاد علیه السلام در مسجد جامع دمشق

یزید در مسجد جامع دمشق، به خطیب خود دستور داد تا بر بالای منبر رود و معاویه و یزید را ثنا گوید و امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام را بدگویی کند. خطیب بر منیر شد و سپاس و ثنای خدا را گفت و هر چه توانست در مذمّت علی و حسین علیهاالسلام کوشید و در ثنای معاویه و یزید داد سخن داد.
در این هنگام علی بن الحسین علیه السلام بر سرش فریاد کشید و گفت :

«وای بر تو ای سخنران! خشنودی مخلوق را با خشم خالق مبادله کردی؛ و جایگاهت را در آتش برگزیدی.»
سپس فرمود : «یزید، به من اجازه بده تا بر بالای این چوب ها بروم و سخنانی بگویم که هم رضای خدا در آن باشد و هم این نشستگان را اجر و ثوابی حاصل آید.» یزید نپذیرفت. مردم گفتند : «ای امیر مؤمنان اجازه بده بالا برود، شاید چیزی از او بشنویم». یزید به آنان گفت : «اگر این شخص بالای منبر رود پائین نمی آید مگر آنکه آبروی من و آبروی آل ابی سفیان را برده باشد.» گفتند : «چه کسی طرفدار او و سخنانش می شود ؟» یزید گفت : «این از خانوده ای است که علم را به بهترین وجهش چشیده اند.»
ولی مردم آن قدر اصرار کردند تا اجازه داد. امام علیه السلام بر فراز منبر شد، حمد و سپاس و ثنای خدا را به جای آورد و گفت :

«ای مردم ، به ما خاندان پیامبر شش ویژگی اعطا شده و به هفت چیز بر دیگران برتری داریم. آنچه به ما بخشیده شده، علم است و حلم و گذشت و فصاحت و شجاعت و محبّت در دل های مؤمنین؛ و آنچه به آن از دیگران ممتاریم این است که : نبیّ مُختارِ خدا، محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله ، از ماست، و صدّیق و طیّار و أسدالله و أسد الرّسول و سیّده ی زنان عالمیان فاطمه ی بتول و دو سبط این امّت و دو سیّد جوانان اهل بهشت ، همه از ما هستند. [بعد چنین ادامه داد :] هرکه مرا می شناسد که می شناسد ؛ [و آن که مرا نمی شناسد] اکنون او را به حَسَب و نَسَب خود آگاه می کنم :

«من فرزند مکّه و مِنایم. من فرزند زمزم و صفایم. من فرزند آن کسی هستم که با گوشه ی رِدا زکات را به اطراف می بُرد. من فرزند بهترین اِزار پوش رِدا بر دوشم. من فرزند بهترین کسی هستم که طواف کرد و سَعی نمود. من فرزند آنم که حجّ کرد و لبّیک گفت. من فرزند آنم که بر بُراق سوار شد و در آسمان سیر کرد. من فرزند کسی هستم که شبانه از مسجدالحرام به مسجداقصی برده شد ؛ و «چه ُمنزّه است آن که او را شبانه سیر داد.» من فرزند آنم که جبرئیل او را به سِدره المنتهی رسانید. من فرزند آنم که نزدیک شد و به قاب قَوسین یا نزدیکتر از آن رسید. من فرزند آنم که با ملائکه آسمان ها نماز گزارد. من فرزند کسی که خدای جلیل به او وحی کرد. آنچه وحی کرد. من فرزند محمّد مصطفایم ، فرزند آن که بینی مردمان را کوبید تا اینکه گفتند «لا اِلهَ اِلّا الله». من فرزند آنم که دوبار بیعت کرد و به سوی دو قبله نماز گزارد و در بدر و حُنین جنگید و چشم بر هم زدنی بر خدا کافر نشد ، جلودارِ مسلمانان، کُشنده ی پیمان شکنان و ستمکاران و خارج شدگان، فرزند بزرگوار با سخاوت، آقای پاک، شیر حجاز و قوچ عراق، مکّی ، مدنی، ابطحی ، تهامی، خیفی، عقبی ، بدری ، اُحدی، شجری، مُهاجری، پدر سبطین (حسن و حسین)، علیّ بن ابیطالب. من فرزند فاطمه ی زهرا هستم؛ من فرزند سیّده ی زنانم؛ من فرزند پاره ی تن رسول خدایم»

راوی می گوید : «امام پیوسته می فرمود «من ...، من ...؛ تا آنکه فریاد مردم به گریه و ناله بلند شد و یزید که ترسید فتنه ای درگیرد به مؤذّن دستور داد اذان بگوید و سخن امام را قطع کند. امام هم سکوت کرد. و چون مؤذّن گفت اللهُ اَکبَرُ، امام گفت : «بزرگ است بزرگ، آنچنان که نه به قیاس درآید و نه در حواسّ بگنجد و هیچ چیز بزرگتر از خدا نیست.» و چون مؤذّن گفت اَشهَدُ اَن لا اِله اِلّا الله، امام گفت: «همه ی وجودم بر این کلام گواهی می دهد ، مو و پوست و گوشت و خون و مغز استخوانم همه بر آن گواهی می دهند.» و چون مؤذّن گفت أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُول الله ، امام علی بن الحسین علیه السلام از بالای منبر به یزید رو کرد و گفت : «یزید! این محمّد جدّ من است یا جدّ تو ؟ اگر ادّعا کنی که جدّ توست به یقین دروغ گفته ای و اگر می گویی جدّ من است، پس چرا عترت او را کشتی؟»
راوی می گوید : «مؤذّن، اذان را به پایان برد و یزید پیش رفت و نماز ظهر را برگزار کرد.[134]»

بر پا داشتن عزا در پایتخت خلافت

پس از سخنرانی امام علیه السلام در دمشق ، یزید که از نماز فارغ شد دستور داد امام علی بن الحسین علیه السلام و خواهران و عمّه های آن حضرت را در خانه ای که آماده کرده بود جای دادند. آنها نیز روزهایی چند اقامه ی عزا کردند و بر حسین علیه السلام گریستند و نوحه سرایی کردند.
یزید پس از این جلسه ناچار شد روش برخورد با ذرّیه ی پیامبر صلی الله علیه و آله را تغییر و برخی از محدودیت ها را کاهش دهد و از برگزاری مجلس عزا برای شهیدانشان جلوگیری نکند. و چون وضع شهر دمشق دگرگون شد، یزید کاوان اُسرا را با احترام به مدینه باز گردانید. [135]

شورش های صحابه و تابعین بعد از شهادت امام حسین علیه السلام

شورش های مردم مدینه و بیعت با عبدالله بن حنظله

پس از شهادت امام حسین علیه السلام، مردم مدینه پیرامون «عبدالله بن حنظله» گرد آمدند و با او بیعت کردند ، بیعتی تا سر حد مرگ و کشته شدن. عبدالله برای آنان سخن راند و گفت : «ای مردم، از خدا بترسید ؛ به خدا سوگند که ما را از آسمان سنگباران کنند. یزید کسی است که با همبستران پدرش و دخترانش نکاح می کند، شراب می نوشد و نماز را ترک می کند.[136] »
ابن زُبیر نیز در مکّه قیام کرد و یزید را از خلافت خلع کرد و اکثر مردم مدینه از او پیروی کردند. «عبدالله بن مُطیع و عبدالله بن حنظله» و مردم مدینه در مسجد بر او وارد شدند.
«عبدالله بن ابی عَمرو» صحابی گفت : «من یزید را از خلافت بر کنار می کنم آن گونه که عمامه ام را از سر بر می دارم.» و سپس عمامه اش را از سر برداشت و گفت : «من در حالی این سخنان را می گویم که یزید به من جایزه داده ، جایزه ای نیکو ؛ ولی او دشمن خداست و دائم الخمر همیشه سرمست.»

دیگری گفت : «من یزید را از خلافت خلع می کنم چنان کفشم را از پای در می آورم.» و دیگری گفت : «آن گونه که نعلین از پای برون کردم ...» عمامه ها و کفش ها و نعلین های افراد بر وری هم انباشته شد و همه از او بیزاری جستند و بر خلع او هم رأی شدند.
مردم مدینه برای بیرون راندن بنی امّیه اجماع کردند و از آنان پیمان گرفتند که بر ضدّ اهل مدینه با سپاه خلافت همکاری نکنند و سپاه یزید را از آمدن به مدینه بازگردانند و اگر نمی توانند لشکر را باز دارند، خود آنها از بازگشت به مدینه با لشکرخودداری کنند.

امام سجّاد علیه السلام زنان و مودکان بنی امیّه را پناه می دهد

در این زمان، مروان اَمَویّ به نزد «عبدالله بن عمر» آمد و گفت : «ای اَبا عبدالرّحمن، این مردم چنان که می بینی بار ما را بسته و بیرونمان کرده اند. شما زنان و کودکان ما را در پناه خود بگیرید.» عبدالله گفت : «مرا با شما و ایشان کاری نیست.» مروان برخاست و گفت : «خدا زشت گرداند این سیره و روش را»
سپس به نزد علی بن الحسین علیه السلام آمد و درخواست کرد تا امام علیه السلام خانواده ی او را در پناه خود گیرد. امام علیه السلام چنین کرد و همه ی آنان را با زن مروان به نام «اُمّ اَبان»، که دختر عثمان بود و دو فرزندش عبدالله و محمّد پناه داد. [137]

طبری و ابن اثیر آورده اند :
«وقتی مردم مدینه عامل یزید و بنی امیّه را بیرون کردند ، مروان بن حکم با عبدالله بن عمر صحبت کرد تا خانواده اش را در نزد خود پناه دهد ولی او نپذیرفت. مروان با علی بن الحسین علیه السلام صحبت کرد و گفت : «ای اباالحسین! من با شما خویشاوندم و حقّ رَحِم دارم ، خانوده ام در کنار خانوده ات باشد ؟» امام علیه السلام فرمود : «این کار را بکن، مانعی ندارد.» مروان خانواده اش را به خدمت امام علیه السلام فرستاد و آن حضرت خانواده ی خود و مروان را از مدینه بیرون برد و آنان را به «یَنُبع» رسانید تا در آنجا ساکن شوند. [138]

استمداد بنی امیّه از یزید و لشکر کشی به مدینه

بنی امیّه که اوضاع را چنان دیدند به یزید نامه نوشتند و از او کمک خواستند. یزید سپاهیانی را به فرماندهی «مسلمبن عُقبَه» به مکه و مدینه فرستاد و برای «ابن زُبیر» نوشت :
«خدایت را در آسمان بخوان که من مردان جنگاور قبیله ی عَکّ و اَشعَر را بر سر تو فرستاده ام. پیش از آمدن لشکر برای جان خودت حیله ای بیندیش.» [139]

ورود لشکر یزید به مدینه

لشکر یزید به مدینه رسید و جنگی سخت برپا شد. اهل مدینه شکست خوردند. «مسلم بن عُقبه» فرمانده ی لشکر خلیفه سه روز شهر مدینه را برای سپاهیانش مُباح اعلام کرد تا مردم را بکشند و اموال آنان را غارت کنند. [140]
در روز حَرّه در مدینه هفتصد نفر از مردانی که حافظ قرآن بودند همراه با سه نفر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شدند. [141] کشتار آن روز چنان عظیم بود که نزدیک بود هیچ کس از اهل مدینه باقی نماند. روایت کرده اند که در آن روز هزار زن بدون شوهر باردار شدند. در روایتی دیگر آمده است که در میان کشته شدگان هفتصد نفر از بزرگان مهاجران و انصار و آزاد کردگانشان بودند و از غیر ایشان دهها هزار نفر کشته شدند. [142]

بیعت گرفتن از مردم مدینه برای یزید

در روایت آمده است : «مُسلم بن عُقبه مردم را برای بیعت کردن فراخواند ، بیعتی با این عنوان که بندگان یزید بن معاویه باشند تا او هرگونه که بخواهد در جان و مال و خانواده ی آنان تصرف کند [143]» هر که از اهل مدینه باقی مانده بود با این شرط که بنده و غلام یزید باشد بیعت کرد ، جز «علی بن الحسین علیه السلام»که با اهل مدینه همراهی نکرده بود و «علی بن عبدالله بن عباس» که دائی هایش که در لشکر خلیفه بودند او را از ورود در کار اهل مدینه بازداشته بودند و هر که از این بیعت سرپیچی می کرد او را از دم تیغ می گذراندند. [144]

حرکت سپاه یزید به سوی مکّه و مناجات فرمانده آن

«مُسلم بن عُقبه»، پس از آنکه از جنگ با اهل مدینه و کشتار و غارت اموالشان فارغ شد، به همراه لشکر روانه ی مکه گردید و در راه بیمار شد. چون نشانه های مرگ را در خود یافت ، پس از واگذری امر به فرمانده بعدی ، به مناجات با خدا پرداخت و گفت : «خدایا، من بعد از اردی شهادت «لا اِلهَ اِلَّا اللهُ، مُحَمَّدُ رَسُولُ الِله»، هیچ کاری آخرت خود نکرده ام که نزد من محبوب تر از کشتار مردم مدینه باشد ! و اگر پس کار داخل جهنم گردم معلوم می شود که بدبختم!» سپس از دنیا رفت. [145]

سپاه خلیفه کعبه را آتش می زند

جانشین مُسلم بن عُقبه، «حُصین بن نُمیر»، پس از مرگ او به مکه آمد و آنجا را محاصره گرد و با منجنیق و عرّاده ، خانه ی خدا را سنگباران کرد و با پارچه و نفت و دیگر اشیاءِ آتش زنه، کعبه را به آتش کشید و ویران کرد. [146]

درباره ی او و عمل ننگینش گفته اند :
« ابن نُمبر مسؤولیّت را بدکاری به عهده گرفت ؛ کاری که با آن، مقام و مصلّی هر دو را به آتش کشید.» [147]

در طول در گیری ، گاهی که هر دو گروه دست از جنگ می کشیدند ، «عبدالله بن عُمیر» ، خطیب ابن زُبیر ، بر پشت بام کعبه می رفت و با همه ی توان فریاد می زد : «ای مردم شام ، این حرم خداست ، حرمی که در جاهلیّت هم پناهگاه مردمان بود و پرندگان و حیوانات در آن آسوده بودند. از خدا بترسید ای مردم شام !»
در طرف دیگر ، شامیان فریاد می زدند : «اطاعت کنید ، اطاعت کنید خلیفه را ؛ حمله کنید ، تا شب نشده کار را یکسره کنید.»
این شیوه را ادامه دادند تا آنکه کعبه آتش گرفت. مردم شام که چنین دیدند ، گفتند : «حرمت کعبه و اطاعت از خلیفه با هم جمع شدند و معارضه کردند تا آنکه اطاعت از خلیفه بر حرمت کعبه چیرگی یافت.» [148]
در آتش سوزی کعبه ، از شعله های آتشی که افروختند، پرده های کعبه و سقف و هر دو شاخ قوچی که خدا برای اسماعیل علیه السلام فِدا داده و در کعبه آویزان بود ، همه درآتش سوخت. [149] محاصره ی مکه تا وقتی که خبر خبر مرگ یزید به لشکریانش رسید ادامه داشت.

پایان شورش حَرَمین و برپائی شورش های دیگر

پس از پایان شورش مدینه و مکه، شورش ها و نهضت های دیگری در دیگر شهرها پدیدار شد ، مانند : «نهضت توّابین» در سال 65 هجری در کوفه با شعار «یالَثاراتِ الحُسین»
آنان با سپاه خلیفه در «عَین الوَردَه» جنگیدند تا به شهادت رسیدند. پس از آن، نهضت مُختار در کوفه در سال 66 بود که برای کشتن قاتلان امام حسین علیه السلام قیام کرد و آن ستمکاران نابود کرد. به دنبال آنها نهضت علویان ، مثل قیان «زید شهید» و فرزندش یحیی [150] بود. و در پایان همه، نهضت عباسیان بود که به نام دعوت برای آل محمّد صلی الله علیه و آله قیام کردند و خلافت امویّ را برانداختند و خلافت عباسی را به همین نام جایگزین آن کردند. [151]

انقلابیون خلافت را سست کردند و امامان علیهم السلام احکام اسلام را بازگرداندند

همه این شورش ها و نهضت ها و انقلاب ها ، که به وسیله ی انقلابیون بر اثر شهادت امام حسین علیه اسلام پدید آمد از یک طرف و کاری که امامان اهل البیت علیهم السلام کردند از طرف دیگر، باعث شد تا ائمه علیه السلام به واسطه ی شهادت امام حسین علیه السلام امکان آن را یافتند تا شریعت جدّشان، سیّد رسولان خدا را، پس از اِندراس و ویرانی، مجدداً بازسازی کنند و مکتبشان را برای نشر احکام اسلامی چنان که بیان خواهد شد برپا دارند.

آثار و نتایج قیام حضرت سیّد الشهداء علیه السلام

معاویه در مدت چهل سال حکومت بر شام توانسته بود اهل شام را آنچنان که می خواهد به دور از اسلام پرورش دهد. صحابه ی پیامبر صلی الله علیه و آله هم نتوانستند در این باره کاری انجام دهند. معاویه توانست کاری کند نگذارد امیرالمؤمنین با نود هزار مرد جنگی به شام برسد و شام را فتح کند ، لیکن حضرت سیّد الشهداءِ با سر بریده ی خود و یارانش شام را فتح کرد و شام دگرگون شد و یزید مجبور شد ذرّیه ی پیامبر صلی الله علیه و آله را بعد از اسیری با احترام بسیار به مدینه بازگرداند.

مردم در همه ی بلاد اسلامی بیدار شدند. اولین شورش در مدینه آغاز شد که آن را «واقعه ی حرّه» می نامند. دومین شورش در مکه شد. سومین شورش، شورش توابین بود که چهار هزار نفر بودند. بعد هم قیام مختار بود. خلاصه ی شورش ها، یکی پس از دیگری، بر پا شد تا خلافت بنی امیه سرنگون گردید.
مهم ترین آثار قیام حضرت سیّد الشهداء علیه السلام ، آن است که قَداست خلافت شکسته شد و این توهّم را که مسلمانان ها خیال می کردند اطاعت از خلیفه عین دین است و خلفا را محترم تر از پیامبر صلی الله علیه و آله می دانستند، باطل کرد.
این قداست، به حدّی رسیده بود که «حجّاج» در زمان عبدالملک در خطبه اش گفت : «أَخَلیفَه أحَدِکُم أقرَبُ عِندَهُ أم رَسُولُهُ ؟» یعنی : «آیا خلیفه و جانشین شما نزد شما مقرّب تر است یا فرستاده ی شما ؟»[152] مقصودش از این سخن آن بود که پیامبر صلی الله علیه و آله تنها یک پیغام آور از جانب خدا بود ، در حالی که عبدالملک خلیفه ی خدا بر روی زمین است.

بار دیگر گفت : «تا چند گرد یک قبر و استخوان های پوسیده می گردید ؟» [153] و مقصودش انکار حرم پیامبر صلی الله علیه و آله بود. سپس طغیان را به این حد رسانید که ، به جای حجّ مکه و طواف به دورِ خانه ی خدا ، دستور داد که اهل شام به بیت المقدّس بروند و اِحرام ببندند و گِرد صخره در بیت المقدّس طواف کنند و از اِحرام درآیند. [154]

در برابر این گروه از مسلمانان پیروان مکتب خلفا، شهادت حضرت سیّد الشهداء علیه السلام سبب شد که گروهی دیگر از مسلمانان بیدار شوند و اسلام را از ائمه ی اهل البیت علیهم السلام بگیرند. چنان که ، به عنوان مثال، پیروان مکتب خلفا معتقد بودند آیه ی کریمه ی «وَسِعَ کُرسِیُّهُ السَّمواتِ و الارضَ» [155] معنایش آن است که «خدا جسم است و بر روی کرسی نشسته است» ؛ آن کرسی جسم است و جسم خدا از هر طرف کرسی چهار ذراع بزرگتر است. [156] و به جای این معنا، ائمه ی اهل البیت علیه السلام به ما تعلیم فرمودند که کرسی، علم خداست و علم خدا، آسمان و زمین را فرا گرفته است [157]. پس عقاید و احکام اسلام بر اثر شهادت حضرت سیّد الشهداء و با مجاهدت های ائمه ی اهل البیت علیهم السلام به جامعه بازگشت.

اثر دیگر شهادت حضرت سیّد الشهداء علیه السلام آن بود که تا آن زمان در مکتب خلفا حکم اسلام از دستگاه خلافت بود ؛ از زمان خلافت یزید، خلافت از دین جدا شد.
قبل از یزید، خلیفه هر چه می گفت ، همان حکم اسلام می شد. اما بعد از شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام، علمای مکتب خلفا «مالک بن انس و ابوحنیفه» شدند. یعنی علمای اسلامِ مکتب خلفا از خلافت جدا شدند و از آن روز ، سیاست از دین جدا شد. البته در آن خلافت و آن حکومت ، می بایست دین از حکومت جدا شود. ولی چنانچه ائمه ی اهل البیت علیهم السلام خلیفه باشند ، دین همان است که ائمه علیه السلام می فرمایند و عمل می کنند. و بعد از ائمه ی اهل البیت علیه السلام ، فقیه عادل می بایست حکومت اسلامی تشکیل دهد نه آنکه هر ظالم و ستمگری که مسلمانان با او بیعت کنند او «ولیّ امر مسلمین» و واجب الاطاعه شود و قایم بر ضدّ او جائز نباشد. پیام نهضت حضرت سیّد الشهداء علیه السلام به مسلمانان تا آخر دنیا آن است که : «چنانچه سلطانی ظالم باشد و بر حِلاف سُنّت پیامبر صلی الله علیه وآله عمل کند باید بر ضدّ او قیام کنند» و هر قیامی که بعد از حضرت سیّد الشهداء علیه السلام تا به امروز شده بر اثر شهادت آن حضرت بوده است.

قیامی که «امام خمینی رحمه اللهُ» و شیعیان در زیر پرچم او با طاغوت جنگیدند نیز از آثار قیام حضرت سیّد الشهداء علیه السلام بود. جمهوری اسلامی در ایران برپا نشد مگر در اثر تربیتی که مردم شیعه داشتند که می باید در مقابل طاغوت ظالم قیام کرد.
رهبر و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران از نهضت حضرت سیّد الشهداء علیه السلام استفاده کرد. این سرمایه در جامعه ی شیعیان بود و امام خمینی، همچون کسی که سرمایه ای گرانقدر در اختیار داشته باشد، به خوبی از آن بهره برداری کرد. به جبهه رفتن در جنگ تحمیلی نیز از آثار شهادت طلبی شیعیان تربیت شده ی این مکتب بود و قیام مردم ایران و برپا داشتن جمهوری اسلامی در ایران سبب بیداری دیگر مسلمانان در دیگر بلاد اسلامی گردید.

پاورقی :

121ـ «قُل لا أسألُکُم علیه أجراً اِلّا المَوَدَّه فی القُربی»، سوره ی شوری/23
122 ـ «وَ آتِ ذَا القُربی حَقَّه»، سوره ی اسراء/26
123 ـ«وَ اَعلَمُوا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَی ءٍ فَاِنَّ للهِ خُمُسَه وَ لِلرّسولِ و لِذی القُربی». سوره ی انفال/41
124 ـ «اِنَّما یُرید اللهُ لِیُذهِب عَنکم الرِّجسَ اهلَ البیت وَ یُطَهَّرَکُم تَطهیراً»، سوره ی احزاب/33.
125 ـ تاریخ ابن اعثم،5 / 242 – 243؛ تفسیر طبری ذیل آیات مربوطه؛ تفسیر ابن کثیر، 4 / 112؛ مقتل خوارزمی،2 / 61؛ اللهوف، ترجمه ی سید احمد فهری، ص176 – 178؛ امالی شیخ صدوق، ص166، چ3
126 ـ تذکره خواص الاُمه، ص149؛ مثیرالاحزان، ص79؛ ترجمه ی اللهوف، ص178
127 ـ مثیر الاحزان، ص78؛ ترجمه ی اللهوف، ص178
128 ـ فتوح ابن اعثم، 5 / 246
129 ـ ترجمه ی ارشاد مفید، ج2، ص125 و 126؛ تاریخ طبری، 6 / 265
130 ـ ابو برزه الاسلمی، نامش عُبید و نام پدرش حارث است و در سال 64 هجری وفات کرده است. اُسدُ الغابه، 6 / 31، ج دار الشعب
131 ـتاریخ طبری، به تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، چاپ مصر، 5 / 465، ذیل حوادث سال 61 هـ
132 ـ برای اصل عربی این اشعار و مدارک آن رک. به پانوشت صفحه ی 61
133 ـ مثیرالحزان، ص80؛ ترجمه ی اللهوف، ص181186
134 ـ فتوح ابن اعثم، 5 / 247 – 249؛ مقتل خوارزمی، 2 / 69 – 71
135ـ مدرک پیشین
136 ـ تاریخ الاسلام ذهبی، 2 / 356
137 ـ اغانی، ابوالفرج اصفهانی، 1 / 34 – 35
138 ـ تاریخ طبری، 7 / 7؛ ابن اثیر، 4 / 45
139 ـ التنبیه و الاشراف، ص 263؛ مروج الذهب 3 / 68 – 69؛ اخبار الطول، ص 265. اصل سخن یزید به ابن زبیر چنین است :
اُدعُ اِلهَکَ فِی السَّماءِ فاِنَّنی أَدعُو علیک رجالَ عَکّ وَ اَشعَر
کیف النَّجاه اَبا حبیبٍ منهم فاحتل لِنفسک قبل اتی العَسکرِ

140 ـ تاریخ طبری، 7 / 11؛ ابن اثیر، 3 / 47؛ ابن اثیر، 8 / 220
141 ـ تاریخ ابن اثیر، 6 / 234
142 ـ همان، 8 / 22 
143 ـ التنبیه والاشراف، ص264؛ مروج الذّهب، 3 / 71
144 ـ التنبیه والاشراف، ص 264؛ مروج الذّهب، 3 / 71
145ـ تاریخ طبری، 7 / 14؛ ابن اثیر، 3 / 49؛ ابن اثیر، 8 / 225
146 ـ مروج الذهب، 3 / 72 – 73
147 ـ مدرک پیشین ابنُ نُمَیرٍ بِشَما تَولّی قَد اَحرَقَ المَقامَ وَ المُصَطّی
148 ـ تاریخ یعقوبی، 2 / 251 – 252
149 ـ تاریخ الخمیس، 2 / 303؛ تاریخ الخلافء، سیوطی، ص9
150 ـ رک: تاریخ طبری؛ ابن اثیر و ابن کثیر در ذکر حوادث سالهای 65 – 67
151 ـ تاریخی یعقوبی، 2 / 345 و 352 – 353؛ ابن اثیر، 5 / 144 و 148 در ذکر حوادث سال 130؛ مروج الذهب، 3 / 286
152 ـ عقد الفرید، 5 / 285 و286، چ مصر، محمد سعید العربان، 1372
153 ـ انساب الاشراف، 5 / 374، چ بغداد
154 ـ تاریخ یعقوبی، 2 / 261؛ چ بیروت، دار صادر
155 ـ سوره ی بقره / 255
156 ـ تفسیر طبری، 3 / 8؛ تفسیر ابن کثیر، 1 / 310؛ تفسیر سیوطی، 1 / 328 و 329؛ توحید ابن خزیمه، ص 101
157 ـ توحید صدوق، باب معنی قول الله عزّ وجلّ «وسع کرسیّه السموات و الارض»، ص 327328


ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، امام حسین ( ع ) ، یا امام حسین ( ع ) ، یا امام رضا (ع) ، امام حسین ،

پنجشنبه 24 دی 1388

کوفه

   نوشته شده توسط: مهدی مهرشریف    نوع مطلب :احادیث ،کتابخانه ،زندگینامه ،داستان ها ،روز شمار محرم ،


کوفه



کوفه



امیر مؤمنان و انتقال مركز خلافت به كوفه‌ 

مدینه‌، شهر پیامبر، تنها شهری است كه با قرآن فتح شد؛ مركز حكومت پیامبر بود واسلام در آن‌جا عزت یافت و مسلمانان از خواری و ضعف بیرون آمدند. اهالی مدینه‌پیامبر را یاری كردند و از بذل جان و مال خویش در راه اسلام دریغ ننمودند، تا این‌كه‌اسلام قوّت گرفت‌. در این شهر بود كه پیروزی‌های چشم‌گیر، نصیب مسلمانان گشت‌. ازاین شهر سپاهیان اسلام برای فتح سرزمین‌های مجاور، اعزام شدند و آن مناطق راضمیمه قلمرو مسلمانان ساختند. اكنون این سؤال مطرح می‌شود، كه چرا امیرالمؤمنین‌علی(علیه السلام) مركز خلافت را از آنجا به كوفه ـ كه در میان شیعه چندان مكان خوش نامی‌نیست ـ منتقل كرد. در پاسخ به این پرسش ابتدا باید به شرحی هر چند مختصر درباره‌مدینه و كوفه بپردازیم و آن‌گاه در مورد علل این امر وارد سخن گردیم‌. 

مدینه و كوفه درگذر تاریخ‌ 

مدینه‌، یا مدینة النبی كه پیش از هجرت به نام «یثرب‌» خوانده می‌شد، در بخش شمالی‌جزیرة العرب‌، (شبه جزیره عربستان‌) قرار دارد. آن‌گاه كه پیامبراکرم (صلی الله علیه) بدان‌جا هجرت‌نمود، در آن شهر علاوه بر عرب‌ها ـ كه عمدتاً از دو قبیله یمنی اوس و خزرج تشكیل‌می‌یافتند ـ یهودیان نیز سكونت داشتند؛ ظاهراً سابقه سكونت یهودیان پیش‌تر ازعرب‌ها بوده است‌. البته بعدها ایشان به خاطر خیانتشان به مسلمانان‌، از مدینه رانده‌شدند.2 
بعد از هجرت‌، بخش دیگر ساكنان مدینه را مهاجرانی تشكیل می‌دادند كه به سبب‌اسلام آوردنشان‌، مجبور شده بودند، از خانه و كاشانه خود دست شسته و به آنجامهاجرت كنند. بدین ترتیب مسلمانان اولیه در این شهر مستقر بودند و خدای تعالی‌مدینه را برای مركزیت حكومت پیامبر برگزید، كه می‌شود گفت مناسب‌ترین مكان‌حجاز برای این امر بود؛ زیرا حجاز بیش از سه شهر نداشت كه عبارت بودند از: مكه ‌، مدینه و طایف‌. 
طایف‌، اگر چه از قابلیت كشاورزی و باغ‌داری برخوردار بود، ولی از لحاظ اهمیت‌سیاسی و نظامی به پای دو شهر مكه و مدینه نمی‌رسید، به علاوه از مسیر راه تجاری نیزدور بود. اما مكه مقدس‌ترین مكان حجاز بود ×؛ هم‌چنان‌كه اكنون به خاطر وجود كعبه‌مقدس‌ترین جایگاه را نزد مسلمانان دارد. مدینه نیز با آمدن پیامبر و استقرار ایشان درآنجا از چنین تقدّسی برخوردار شد. 
اما از لحاظ این‌كه هر دو در مسیر راه تجاری یمن ـ شام قرار داشتند، از موقعیت‌تجاری مساوی برخوردار بودند. در این میان‌، مدینه امتیاز دیگری داشت كه مكه از آن‌بی‌بهره بود و آن‌، قابلیت كشاورزی زمین‌های آن بود. از این رو مردم آن‌جا كمتر به‌پیمودن راه‌های دور و دراز و امر تجارت علاقه نشان می‌دادند. آن‌گاه كه مهاجران مكه به‌آن‌جا آمدند، علاوه بر كار قبلی‌شان كه تجارت بود، هر كدام كه استعداد كار كشاورزی وباغ‌داری داشتند، به این كار پرداختند.3 از این لحاظ مدینه بهترین مكان برای مركزیت‌حكومتی بود كه در مرزهای شبه جزیره عربستان محدود می‌شد. 
كوفه شهری است كه بعد از اسلام به وجود آمده و مسلمانان آن را تأسیس كرده‌اند،گرچه شهر باستانی حیره ـ مقر حكومت لخیمیان ـ در نزدیكی آن قرار داشت‌. 

بنیاد كوفه‌ 

در سال 17 هجری‌، سعد بن ابی وقاص فرمانده جبهه ایران‌، به دستور خلیفه دوم این‌شهر را بنا نهاد و بعد از آن 80 نفر از صحابه پیامبر در آن سكنا گزیدند.4 شهر كوفه درابتدا بیشتر اردوگاه نظامی بود و نیروهای جبهه شرقی را تأمین می‌كرد و اكثر اهالی آن رامجاهدان مسلمان تشكیل می‌دادند. از میان اصحاب پیامبر هم بیشتر، انصار در آن ساكنشدند و خزرجیان ـ یكی از دو قبیله انصار ـ در كوفه‌، محله مخصوص به خود داشتند.یاقوت حموی می‌گوید: «در زمان زیاد، بیشترین خانه‌هایی كه در آن آجر به كار رفته بود،خانه‌های خزرج و مراد بود.»5 البته عده‌ای از موالی و ایرانیان نیز در كوفه می‌زیستند و درزمان خلافت امیرمؤمنان‌(علیه السلام) در بازار كوفه‌، مشغول داد و ستد بودند.6 در جریان قیام‌مختار همین موالیان‌، بخش اعظم نیروهای او را تشكیل می‌دادند.7 

علل انتقال مركز خلافت به كوفه‌ 

این سؤال كه چرا و امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) مركز خلافت را از مدینه به كوفه انتقال داد، از زمانی‌كه آن حضرت تصمیم به این كار گرفت‌، مطرح بوده است‌؛ ابوحنیفه دینوری‌ نقل كرده‌:«وقتی كه علی(علیه السلام) تصمیم گرفت كه به سوی عراق برود، بزرگان انصار خدمت آن‌حضرت رسیدند؛ در این هنگام عُقبة بن عامر ـ كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بود ـآغاز سخن كرد و گفت‌: یا امیرالمومنین‌! با رفتن از مدینه‌، فضیلت نماز در مسجد پیامبر وزیارت قبر آن حضرت را از دست خواهی داد و آنچه از عراق نصیب تو می‌شود، این‌ضرر را جبران نخواهد كرد؛ اگر می‌خواهی به جنگ اهل شام بروی‌، عمر در این شهر(مدینه‌) ماند و سعد بن ابی وقاص از سوی او در قادسیه جنگید و ابوموسی در اهواز. تونیز امثال این مردان را داری‌.» 
در این هنگام امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) فرمود: «اموال و مردان در عراق هستند. و اهل شام عصیان‌كرده‌اند، دوست دارم كه به آنها نزدیك باشم‌.»8 با توجه به جواب امیرالمؤمنین به بزرگان انصار،می‌توان به عللی چند كه از فرمایش آن حضرت استفاده می‌شود، اشاره كرد: 

1. موقعیت جغرافیایی كوفه‌ 

آن‌گاه كه امیرمؤمنان‌(علیه السلام) كوفه را به عنوان مركز خلافت خویش برگزید، از دو لحاظ‌مناسب‌ترین مكان برای مركزیت سرزمین پهناور اسلامی بود؛ نخست از این جهت كهكوفه تقریباً در قلب مملكت اسلامی قرار داشت و از آن‌جا دسترسی به شرق و غرب وشمال و جنوب قلمرو اسلامی‌، كاملاً میسر بود؛ لذا عراق به مدت شش قرن‌، درحكومت عباسیان مركز خلافت بود و تنها مدت اندكی در عصر مأمون‌، مركز خلافت به‌مرو منتقل گردید. و آن‌گاه كه مأمون از امام رضا‌(علیه السلام) در مورد اقامت در مرو یا بغداد،مشورت خواست‌، آن حضرت صلاح دید كه خلیفه در وسط سرزمین اسلامی باشد.9 دراین زمان مدینه و به طور كلی حجاز، در گوشه‌ای از عالم اسلام و در منتهی الیه جنوب‌آن واقع شده بود. 
از سوی دیگر شام كه تحت حكومت معاویه قرار داشت‌، و از ابتدای خلافت‌حضرت علی(علیه السلام) علم مخالفت با آن حضرت را برافراشته بود، با عراق هم مرز بود و ازكوفه به خوبی می‌شد آن‌جا را زیر نظر گرفت و با نفوذ عوامل معاویه در میان مردم عراق‌كه عمدتاً هوادار امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) بودند، مقابله كرد؛ چنان‌كه آن حضرت در فرمایش‌خود به این مطلب اشاره كرده است‌. 


ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، امام حسین ، یا امام رضا (ع) ، امام حسین ( ع ) ،

پنجشنبه 24 شهریور 1390

فلسفه قیام مختار

   نوشته شده توسط: مهدی مهرشریف    نوع مطلب :کتابخانه ،زندگینامه ،داستان ها ،روز شمار محرم ،


فلسفه قیام مختار

فلسفه قیام مختار





مختار کیست؟ 

مختار بن ابى عبیدة بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسى بن هنبة بن بکر بن هوازن؛(1) از قبیله ثقیف؛ کـه قبیله مشهـور و گسترده‌اى از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، می‌باشد.(2) کنیه‌اش ابواسحاق(3)؛‌ و لقـبش کـیـسـان بود که فـرقـه کـیـسـانیه منسوب به او است. کیسان به معناى زیرک و تیزهوش است.(4) 
طبق روایتى، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امـیـرالمـؤمـنین مى‌گوید: "لقب کیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد."(5) 
پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـى است که در اوایـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاکن شد.(6) وى یکى از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش ‍ کـسـرى(ایـران) در زمـان عمر بود. (7) ماجراى رشـادت این دلیرمرد در واقعه یوم الجسر در جنگ با ارتش ایران در منطقه بصره معروف است.(8) 
مـادر مـخـتـار دومـه است که از زنـان بـا شخصیت بـود و او را صـاحـب عقل و راى و بلاغت و فصاحت دانسته‌اند.(9) 
وى ادب و فضائل اخلاقى را از مکتب اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) آموخت،(10) و در آغاز جوانى، هـمراه با پدر و عموى خود براى شرکت در جنگ با لشکر فُرس به عراق آمد و خاندان او همانند بسیارى از مسلمانان صدر اسلام، در عراق و کوفه ماندند. مختار در کنار امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و پـس از شهادت آن حضـرت، بـراى مدتى کوتاه به بصره آمد و در آنجـا سـاکـن شد.(11) 
علامه مجلسى(ره) مى‌فرماید: 
مـختار، فضایل اهل بیت پیامبر اکرم را بیان مى‌کرد و حتى مناقب امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) را براى مردم منتشر مى‌ساخت و معتقد بود که خاندان پیامبر از هر کس براى امامت و حکومت پس از پیـامبـر سـزاوارتـرند و از مصـایـبى کـه بـر خـانـدان پیامبر وارد شده، ناخشنود بود.(12) 
خاندان مختـار از شیعیان مخلص و علاقه‌منـدان بـه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) بودند. 



ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، یا امام حسین ( ع ) ، امام حسین ( ع ) ، یا امام رضا (ع) ،

پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390

حماسه زنان در عاشورا

   نوشته شده توسط: مهدی مهرشریف    نوع مطلب :کتابخانه ،زندگینامه ،داستان ها ،کوفیان زمان ،روز شمار محرم ،

حماسه زنان در عاشورا
حماسه زنان در عاشورا

مقدمه‌ 

حدود 1400 سال‌ پیش‌ در سرزمینی‌ به‌ نام‌ كربلا، در میان‌ ریگ‌زارهای‌ خشك‌ وبدون‌ حیات‌، واقعه‌ای‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ با درخشش‌ خود به‌ ابدیت‌ پیوست‌؛ «واقعة‌ عاشورا»،رهبر آن‌ كسی‌ جز «حسین‌ بن‌ علی‌» نبود، حسینی‌ كه‌ آیین‌ ظلم‌ و ستم‌ را درهم‌ كوبید. 
امام‌ حسین‌ (ع) برای‌ نجات‌ انسان‌ها به‌ پاخاست‌ و قیام‌ كرد و در این‌ راه‌ حتی‌خاندان‌ خود را هم‌ به‌ استقبال‌ شهادت‌ فرستاد. در كاروان‌ِ حسین‌ فقط‌ یك‌ عده‌ سربازنظامی‌ شركت‌ نداشت‌، بلكه‌ كاروانی‌ عاشق‌ بودند از زن‌ و مرد، پیر و جوان‌، كودك‌ وبزرگ‌سال‌، كه‌ ماجرای‌ فداكاری‌ها و جان‌ فشانی‌های‌ هركدام‌ در تاریخ‌ به‌ جا مانده‌ است‌. 
به‌ راستی‌ امام‌ حسین‌ خوب‌ می‌دانست‌ كه‌ از مجرای‌ تجهیزات‌ نظامی‌، قدرت‌درهم‌ كوبیدن‌ آن‌ دستگاه‌ پر قدرت‌ و جبار را ندارد، ولی‌ نقشة‌ امام‌ حسین‌ (ع) برای‌رسیدن‌ به‌ هدف‌ والای‌ خود، چیز دیگری‌ بود. نقشة‌ او، به‌ تصویر كشیدن‌ فداكاری‌ وجانبازی‌ و شجاعت‌ افراد كاروان‌ بود و شعار آنها «هیهات‌ مِن‌َ الذِّلَه‌». 
در این‌ میان‌، اگر نبود صبر و بردباری‌ زنان‌ هنگام‌ مصائب‌ و داغ‌ عزیزان‌شان‌ و اگرنبود پشتیبانی‌ و حمایت‌ همه‌ جانبه‌ (لفظی‌ و عملی‌) آنان‌ از همسران‌ و فرزندان‌ خود وتشویق‌ آنان‌ به‌ حمایت‌ از مولای‌ خود تا سر حد جان‌، عاشورا به‌ كجا می‌انجامید؟ 
به‌ راستی‌ نهضت‌ عاشورا را بدون‌ رشادت‌ها و شجاعت‌ها و بردباری‌های‌ بزرگ‌بانوی‌ كربلا، «زینب‌»، چگونه‌ می‌توان‌ وصف‌ نمود؟ آن‌ گاه‌ كه‌ زنان‌ با احساسات‌ خود به‌فرزندان‌ و همسران‌شان‌ روحیه‌ می‌دادند و پرستاری‌ مهربان‌ بر بالین‌ آنها بودند وبا سخن‌و ناله‌ و زاری‌شان‌ لرزه‌ بر اندام‌ دشمنان‌ می‌انداختند، نادیده‌ نمی‌توان‌ گرفت‌ . 
ما نیز به‌ منظور تبیین‌ هرچه‌ بیشتر نقش‌ زنان‌ در نهضت‌ عاشورا در این‌ مقال‌ به‌بررسی‌ و تحقیق‌ در لا به‌ لای‌ صفحات‌ تاریخ‌ كربلا پرداخته‌ایم‌ تا شاید بتوانیم‌ در این‌سال‌، عزت‌ و سربلندی‌ زنان‌ نهضت‌ عاشورا را دریابیم‌ و پویندة‌ راه‌ پر افتخار آنان‌ باشیم‌. 

راز همراهی‌ زنان‌ در كاروان‌ 

با توجه‌ به‌ نبوغ‌ و علم‌ و مهارتی‌ كه‌ امام‌ در اوضاع‌ سیاسی‌ اسلام‌ داشت‌؛ از روی‌نقشة‌ صحیح‌ و مجرای‌ طبیعی‌، شروع‌ به‌ مبارزه‌ كرد و هرچیزی‌ كه‌ در پیشرفت‌ مقصودش‌مؤثر بود، به‌ كار بست‌. مؤثرترین‌ عاملی‌ كه‌ در پیشرفت‌ هدف‌ امام‌ حسین‌ دخیل‌ بود،همراه‌ آوردن‌ و شركت‌ زنان‌ در این‌ نهضت‌ عظیم‌ دینی‌ بود. اگر امام‌ حسین‌ با یك‌ عده‌ ازیاران‌ و وابستگان‌ خود به‌ كوفه‌ می‌رفت‌ و شهید می‌شد، بلافاصله‌ دستگاه‌های‌ تبلیغاتی‌بنی‌ امیه‌ كه‌ در همه‌ جا آماده‌ و مجهز بودند و تمام‌ پیشامدها را به‌ نفع‌ آنان‌ توجیه‌ می‌كرد،به‌ كار می‌افتادند. 
بر اثر تبلیغات‌ سوء بنی‌ امیه‌، مردم‌ این‌ قیام‌ و جنگ‌ را از جنگ‌های‌ معمولی‌ میان‌اعراب‌ تلقی‌ می‌نمودند و سر و صداها در مدت‌ كمی‌ خاموش‌ می‌گشت‌ و باز بنی‌ امیه‌ دركرسی‌ سلطنت‌ قرار می‌گرفت‌ و بر مبنای‌ مرام‌ خود عمل‌ می‌كرد، اما شركت‌ بانوان‌ در این‌قیام‌، نگذاشت‌ نقشة‌ شوم‌ بنی‌ امیه‌ عملی‌ شود. 
مرحوم‌ آیتی‌ اصرار دارد كه‌ اهتمام‌ زنان‌ اهل‌بیت‌ به‌ خطبه‌ و خطابه‌ در فرصت‌های‌مختلف‌، با بودن‌ امام‌ علی‌ بن‌ الحسین‌، همه‌ برای‌ این‌ بوده‌ كه‌ مانع‌ تحریف‌ حادثة‌ كربلاشوند (چه‌ لفظی‌ و چه‌ معنوی‌). متن‌ آن‌چه‌ واقع‌ شده‌ بود را به‌ صورت‌ خطبه‌ و خطابه‌ بیان‌كردند و هدف‌ِ امام‌ را هم‌ تشریح‌ كردند. 
راز مطلب‌ این‌ است‌ كه‌ حسین‌ می‌خواهد از راه‌ شهادت‌، ماده‌ای‌ تهیه‌ كند كه‌ باتبلیغ‌ روی‌ آن‌، برای‌ ابد دستگاه‌ اموی‌ را رسوا سازد و آیین‌ ظلم‌ و ستم‌ آنان‌ را محكوم‌نماید. 
مرگ‌ و شهادت‌ ركن‌ اساسی‌ و هستة‌ مركزی‌ نقشة‌ حسین‌ است‌، اگر صحنة‌لرزانندة‌ كربلا به‌ وجود نیاید، زینب‌ كبری‌ و زین‌ العابدین‌ با كدام‌ سرمایه‌ می‌توانند قدم‌ درراه‌ تبلیغ‌ گذارند و با كدام‌ حربه‌ می‌توانند پیكر ظلم‌ اموی‌ را در هم‌ كوبند. 
حسین‌ می‌رود تا با جانبازی‌ پرشكوه‌ خود، این‌ سرمایه‌ را تهیه‌ كند، می‌رود تا باایجاد یك‌ صحنة‌ شكننده‌، حربة‌ لازم‌ را به‌ دست‌ زینب‌ و بازماندگان‌ خود بسپرد. به‌همین‌ دلیل‌ است‌ كه‌ او خود تنها در این‌ راه‌ نمی‌رود، بلكه‌ زنان‌ و كودكان‌ و جمیع‌بستگانش‌ را نیز به‌ همراه‌ می‌آورد. به‌ او گفتند: ای‌ حسین‌، اكنون‌ كه‌ خود عازم‌ این‌ سفرهول‌ انگیز و خطرناك‌ هستی‌، چرا كودكان‌ و زنان‌ را با خود می‌بری‌؟ محمد حنفیه‌، باچشمانی‌ اشكبار اصرار می‌ورزید كه‌ حسین‌ از بردن‌ زنان‌ و كودكان‌ خودداری‌ كند، ولی‌حسین‌ به‌ همه‌ یك‌ جواب‌ می‌داد و می‌فرمود: «نه‌، آنها نیز باید در این‌ مسافرت‌ با من‌باشند، خداوند خواسته‌ آنان‌ نیز لباس‌ اسارت‌ به‌ تن‌ داشته‌ باشند.» 
آری‌ باید یك‌ كاروان‌ اسیر به‌ راه‌ افتد و در لباس‌ اسارت‌، دربارة‌ قتل‌ حسین‌ تبلیغ‌كند و كوفه‌ و شام‌ را منقلب‌ نماید. 

نقش‌های‌ زنان‌ در نهضت‌ عاشورا 
نقش‌ اول‌ ـ تبیین‌ حقیقت‌ قیام‌: قیام‌ و مسافرت‌ امام‌ حسین‌ از مكه‌ به‌ سوی‌ كوفه‌،برای‌ جنگ‌ با بنی‌ امیه‌ نبود، بلكه‌ برای‌ نهی‌ از منكر، تغییر بدعت‌ها، اصلاح‌ كار امت‌ وآشكار ساختن‌ حق‌ و حقیقت‌ بود. 
همراه‌ آوردن‌ بانوان‌، نظر به‌ اوضاع‌ و احوال‌ و عوامل‌ طبیعی‌ آن‌ روز ، این‌ مطلب‌ راتأیید می‌كند كه‌ حركت‌ امام‌ حسین‌ از حجاز به‌ سوی‌ عراق‌ به‌ سبب‌ دعوت‌نامه‌هایی‌ بودكه‌ رجال‌ بزرگ‌ اهل‌ كوفه‌ به‌ او نوشته‌ بودند و خواستار سفر امام‌ به‌ كوفه‌ بودند بر حسب‌وظیفة‌ دینی‌ به‌ دستیاری‌ و تشریك‌ مساعی‌ اهل‌ كوفه‌، احكام‌ و حقایق‌ اسلام‌ را ترویج‌كنند. وجود بانوان‌ در این‌ مسافرت‌ حاكی‌ از ا´ن‌ بود كه‌ حضرت‌، دعوت‌ كوفیان‌ را از صمیم‌دل‌ قبول‌ كرده‌ و با زن‌ و فرزند به‌ طرف‌ آنها رهسپار گردیده‌ است‌ و خیال‌ حیله‌ و دورنگی‌ وفرار در كار نبوده‌ است‌. این‌ معنی‌ در تهییج‌ اشخاصی‌ كه‌ به‌ وعده‌های‌ خود وفا نكردند، اثر مهمی‌ داشت‌. 
نقش‌ دوم‌ ـ تعیین‌ حد فداكاری‌ در راه‌ دین‌: طبق‌ آیات‌ و روایات‌ مختلف‌، مسلمان‌در راه‌ دین‌ و حفظ‌ آن‌ باید از مال‌و جان‌ خویش‌ بگذرد. امام‌ حسین‌ عملاً این‌ مطلب‌ را به‌عموم‌ مردم‌ تعلیم‌ داد. برای‌ این‌ كه‌ فطرت‌ بشری‌ طوری‌ آفریده‌ شده‌ كه‌ در بیشتر وقت‌هااز جانبازی‌ و كشته‌ شدن‌ خود چندان‌ وحشتی‌ ندارد، اما هنگامی‌كه‌ متوجه‌ شد در صورت‌تسلیم‌ نشدن‌، زن‌ و بچه‌اش‌ گرفتار خواهند شد، در برابر دشمن‌ تسلیم‌ می‌گردد و اعتذارمی‌نماید. 
امام‌ حسین‌ در كربلا در شرایط‌ سختی‌ قرار گرفته‌ بود. او و خانواده‌اش‌، با یاران‌ كم‌ ونبودن‌ آب‌ و آذوقه‌، در میان‌ سی‌ هزار دشمن‌ محاصره‌ شده‌ بودند. ناله‌ و پریشانی‌ خواهران‌و دخترانش‌ او را متأثر می‌سازد و مكرر از طرف‌ دشمن‌ به‌ او تسلیم‌ شدن‌ در برابر یزیدپیشنهاد می‌شود. با این‌ همه‌ تا آخرین‌ لحظه‌، عزت‌ و شهامت‌ خود را حفظ‌ كرد، به‌ خواری‌و ننگ‌ ، تن‌ نداد و در برابر ستمكاران‌ سر تسلیم‌ فرود نیاورد. 
روز عاشورا كه‌ به‌ تدریج‌ نشانه‌های‌ گرفتاری‌ بانوان‌ ظاهر می‌شد، آنان‌ را به‌ صبردعوت‌ می‌كرد و به‌ ثواب‌ اجرهای‌ پروردگار امیدوارمی‌ ساخت‌. امام‌ حسین‌ با این‌ رفتار وگفتار، ارزش‌ و اهمیت‌ دین‌ را بیان‌ نمود و به‌ تمامی‌ مسلمانان‌ درس‌ دینداری‌ داد. 
نقش‌ سوم‌ ـ گریه‌ و ناله‌: 
خاندان‌ امام‌ حسین‌ در جاهای‌ مختلف‌ و حساس‌ طوری‌ناله‌ و گریه‌ نموده‌اند كه‌ حتی‌ دشمنان‌ را هم‌ منقلب‌ و متأثر ساخته‌اند. این‌ گریه‌ها آن‌ روزمانند شعله‌ سوزانی‌ بود كه‌ بر خرمن‌ هستی‌ و كاخ‌های‌ بیداد حكومت‌ بنی‌ امیه‌ می‌افتاد ونابودش‌ می‌كرد. شهادت‌ امام‌ حسین‌ و یاران‌ وی‌ با آن‌ وضع‌ رقت‌ بار، ا´نقدر مردم‌ را متاثرنمی‌كرد كه‌ ناله‌ها و گریه‌های‌ بانوان‌، مردم‌ را تحت‌ تاثیر قرار می‌داد. ناله‌ و گریة‌ بانوان‌ درروز عاشورا، مجلس‌ ابن‌ زیاد و یزید و سایر جاها پس‌ از واقعه‌ كربلا گویای‌ یك‌ نسیم‌ جان‌افزا و حیات‌ بخشی‌ بود كه‌ هر ساعت‌ بر پیكره‌ این‌ نهضت‌ عظم‌ می‌دمید، بر افروخته‌ترمی‌كرد و درهمه‌ جا ا´ن‌ را زنده‌ نگه‌ می‌داشت‌ و نمی‌گذاشت‌ نفوذ بنی‌ امیه‌ ا´ن‌ را از بین‌ ببردوبی‌ اثر نماید. در شهر كوفه‌، شام‌، مدینه‌ وبین‌ راه‌ها با گریه‌ها و ناله‌های‌ جان‌ سوزخود،طوری‌ شهادت‌ و واقعة‌ عاشورا را مجسم‌ می‌ساختند، گویا مردم‌ ا´ن‌ واقعة‌ اسف‌ بار رادیدند. 
نقش‌ چهارم‌ ـ اسیری‌ بانوان‌: 
موضوع‌ اسیری‌ ا´ل‌ پیامبر پس‌ از كشتن‌ عزیز انشان‌ا´ن‌ روز نظر تمامی‌ مسلمانان‌ كاری‌ بود برخلاف‌ منطق‌ دین‌ و قرا´ن‌، مخصوصاً با ا´ن‌ وضع‌رقت‌ بار. شكنجه‌ و فشاری‌ كه‌ در كربلا در راه‌ها و در شهر شام‌ به‌ آنان‌ روا داشتند. دیگربنی‌ امیه‌ نتوانست‌ روی‌ این‌ عمل‌ خلاف‌ دین‌ و قرآن‌ خود، پرده‌پوشی‌ كند، در نتیجه‌،دشمنی‌ آنان‌ با پیامبر و فرزندانش‌، قرآن‌ و اسلام‌، جلوی‌ چشم‌ همه‌ مردم‌ آشكار شد.مسلمانان‌ به‌ تدریج‌ حساب‌ آنها را از اسلام‌ و قرآن‌ جدا كردند. 
بانوان‌ هم‌ موضوع‌ اسیری‌ خود را با لحن‌ انكار و اعتراض‌ به‌ كارهای‌ بنی‌ امیه‌ درجاهای‌ متعدد ذكر می‌نمودند و مردم‌ را منقلب‌ می‌كردند. هنگامی‌كه‌ اهل‌ شام‌ از اهل‌بیت‌عصمت‌ پرسیدند: شما كیستید؟ سكینه‌ دختر امام‌ حسین‌ فرمود: «ما اسیران‌ آل‌ محمد هستیم‌». 
در مجلس‌ یزید، فاطمه‌ دختر امام‌ حسین‌ صدا زد: ای‌ یزید دختران‌ رسول‌ خدااسیر باشند؟ 
بر اثر این‌ سخن‌ حاضران‌ و خانوادة‌ یزید در پس‌ پرده‌ صدایشان‌ به‌ گریه‌ بلند شد. 
شكی‌ نیست‌ این‌ نوع‌ تأثّرات‌ برای‌ اسیری‌ آل‌ پیامبر، خشم‌ و نفرت‌ مردم‌ را برامویان‌ برانگیخت‌ و حكومت‌ آنها را در نظر مردم‌ منفور و متزلزل‌ ساخت‌ و آنچه‌ در كربلا،در كوفه‌ و در مسیر شام‌ به‌ وقوع‌ پیوست‌، سودمندترین‌ تبلیغ‌ بر ضد بنی‌ امیه‌ بود. 
شیخ‌ بهایی‌ می‌نویسد: هنگامی‌ كه‌ زنان‌ اسیر وارد منزل‌ شدند، زن‌های‌ آل‌ ابی‌سفیان‌ با چشمان‌ پر از اشك‌ از آنان‌ استقبال‌ كردند و دست‌های‌ آنان‌ را بوسیدند و سه‌ روزهمراه‌ آنان‌ به‌ سوگواری‌ پرداختند. 

ابعاد حضور زنان‌ در نهضت‌ عاشورا 

با نگاهی‌ به‌ تاریخ‌ عاشورا، مشاهده‌ می‌شود كه‌ زنانی‌ كه‌ در صحنه‌های‌ كربلاحضور داشتند با به‌ عهده‌ گرفتن‌ نقش‌های‌ گوناگون‌، این‌ نهضت‌ را ماندگاركردند. در واقع‌درس‌های‌ آموزنده‌ این‌ نهضت‌ كه‌ بانوان‌ فداكار ا´ن‌ را عرضه‌ كردند، هركدام‌ این‌ واقعیت‌ راآشكار می‌كند كه‌ نیمی‌ از تاریخ‌ وقایع‌ عاشورا را زنان‌ به‌ دوش‌ كشیده‌اند. از جمله‌ ابعادآموزندة‌ این‌ حضور می‌توان‌ به‌ موارد زیر اشاره‌ نمود: 

ـ مشاركت‌ زنان‌ در جهاد: 

شركت‌ در جبهة‌ پیكار و همدلی‌ و همراهی‌ با نهضت‌مردانة‌ امام‌ حسین‌ و مشاركت‌ در ابعاد مختلف‌ آن‌ از جلوه‌های‌ این‌ حضور است‌. چه‌همكاری‌ «طوعه‌» در كوفه‌ با نهضت‌ مسلم‌، چه‌ همراهی‌ همسران‌ برخی‌ شهدای‌ كربلا،چه‌ اعتراض‌ و انتقاد برخی‌ همسران‌ سپاه‌ كوفه‌ به‌ جنایت‌های‌ شوهرانشان‌، مثل‌«زن‌خولی‌». 

ـ آموزش‌ صبر: 

روحیة‌ مقاومت‌ و تحمل‌ زنان‌ به‌ شهادت‌ها در كربلا، درس‌ دیگرنهضت‌ بود. اوج‌ این‌ صبوری‌ و پایداری‌ در رفتار و روحیات‌ «زینب‌ كبری‌» جلوه‌گر بود. 

ـ پیام‌ رسانی‌: 

افشاگری‌های‌ زنان‌ و دختران‌ كاروان‌ كربلا، چه‌ در اسارت‌ و چه‌ دربازگشت‌ به‌ مدینه‌، نشانة‌ پاسداری‌ از خون‌ شهدا بود. بانوان‌ در خطبه‌ها و در گفت‌و گوهای‌پراكنده‌ خویش‌ كه‌ به‌ تناسب‌ زمان‌ و مكان‌ بود، امویان‌ را نشانه‌ گرفتند. 
حضور زنان‌ در همراهی‌ بعضی‌ انبیا و پیامبر خاتم‌ و نهضت‌ عظیم‌ عاشورا نشان‌می‌دهد كه‌ این‌ حضور می‌تواند بار عاطفی‌ را در این‌ گونه‌ حركت‌ها افزایش‌ دهد، ضمن‌این‌ كه‌ در پیام‌ رسانی‌ در ادامه‌ حركت‌ نیز مؤثر بوده‌اند. 
پرستاری‌: رسیدگی‌ به‌ بیماران‌ و مداوای‌ مجروحان‌ از نقش‌های‌ دیگر زنان‌ درجبهه‌ها از جمله‌ عاشوراست‌. نقش‌ پرستاری‌ و مراقبت‌ حضرت‌ زینب‌ از امام‌ سجاد از این‌نمونه‌هاست‌. 


ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، امام حسین ، یا امام رضا (ع) ،


چرا كوفیان به جنگ امام حسین (علیه السلام) رفتند؟

با دیدی كه نسبت به مردم كوفه داریم انتظار آن نمی‏رفت كه با یك چرخش تمام، سوابق درخشان خود را ـ كه در جنگ جمل و صفین و نهروان نشان داده بودند ـ زیر پا گذارده و به جنگ فرزند رسول خدا، حضرت امام حسین(علیه السلام) بشتابند. 
حال برای روشن شدن مطلب نخست باید عوامل و زمینه‏ها را بررسی كرد كه چه عواملی باعث شد تا مردم كوفه دست به این جنایت هولناك بزنند؟ 
به طور خلاصه باید گفت دو دسته از عوامل بودند كه زمینه رفتن مردم كوفه به كربلا را فراهم كردند: 
الف ـ عوامل درونی. 
ب ـ عوامل برونی. 
مقصود از عوامل درونی آن زمینه‏ها و خصیصه هایی است كه در مردم كوفه شكل گرفته بود و مقصود از عوامل برونی همان فشار و اختناق دستگاه حاكمان بنی‏امیه بود كه با ترفندهای مخصوص به خود، مردم را آماده چنین كاری كرد. 
امّا عوامل درونی در مردم كوفه ـ براساس آن چه كه تاریخ بدان اشاره كرده ـ چند عامل بوده است: 

1. تناقض آشكار در سیره و گفتار :

مردم كوفه در موارد گوناگونی به اثبات رساندند كه همیشه در سیره و گفتار خود دچار تناقض بوده‏اند، چرا كه از یك سو سخنی را بر زبان آورده كه هیچ گاه در عمل بدان اعتقادی نداشتند. موارد آن بسیار است، از جمله این كه آنها هزاران نامه و طومار نوشته و امام حسین(علیه السلام) را به كوفه دعوت كردند و برخی در نامه‏ها به تعداد نیروهای آماده دفاع اشاره كرده كه تعدادشان یك صد هزار نفر است. 
برخی دیگر نیز ضمن دعوت از امام نوشته بودند كه اگر به دعوت آنها پاسخ مثبت ندهد، فردای قیامت شكایت او را به نزد پیامبر خدا خواهند نمود. امّا پس از آن كه نماینده امام حسین را در كوفه دیدند، اگرچه در ابتدا به نشانه وفاداری با وی بیعت كردند، اما پس از تهدیدهای عبیدالله ـ با یك چرخش عجیبی و با یك عقب نشینی مفتضحانه‏ای ـ نه تنها مسلم بن عقیل را تنها گذاردند، بلكه همان دست‏های بیعت كننده، در كربلا ـ علیه امام حسین ـ تبدیل به شمشیر شد. 
در دل آنها چیزی می‏گذشت كه بر زبانشان جاری نمی‏شد. آنها كسانی بودند كه وصف كاملشان بر زبان فرزدق آمده است كه در پاسخ امام حسین(علیه السلام) ـ كه از وضعیت مردم كوفه ـ پرسیده بود، گفت: قلوبهم معك و سیوفهم علیك؛1 قلب‏هایشان همراه تو، ولی شمشیرهایشان علیه تو بسیج شده است. 
خود امام نیز در بین راه به شخصی فرمود: این نامه‏های اهل كوفه است و خود آنها قاتلان من می‏باشند.2 
از موارد این تناقض آشكار در قول و عمل مردم كوفه این بود كه پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) وقتی به خیمه‏های امام حمله‏ور شده و غارت كردند، یكی از اهل كوفه به فاطمه (دختر امام حسین) هجوم برده، گوشواره‏اش را از گوش او وحشیانه كشید، به گونه‏ای كه گوش او را پاره كرد. فاطمه دید كه آن مرد كوفی به شدت گریه می‏كند، پرسید چرا گریه می‏كنی؟ 
گفت چگونه نگریم در حالی كه مشغول غارت دختر رسول الله می‏باشم؟ فاطمه گفت: خوب پس مرا رها كن، پاسخ داد بیم آن را دارم كه اگر من نبرم دیگری ببرد!!3 
هم چنین نوشته‏اند: هنگامی كه اسیران اهل بیت(علیهم السلام) را وارد كوفه كردند، مرد و زن به حال آنان گریه می‏كردند. امام سجاد(علیه السلام) ـ كه سخت شگفت زده شده بود ـ فرمود: اگر اینان بر ما گریه می‏كنند پس چه كسی ما را كشت.4 
همان‏ها بودند كه از عبدالله بن عمر درباره حكم خون پشه سؤال كردند كه اگر بر لباس بود پاك یا نجس است، در پاسخ آنان گفت: ببینید از من درباره خون پشه می‏پرسید، در حالی كه فرزند پیامبر خدا را كشتند در حالی كه درباره او و برادرش شنیدم كه پیامبر می‏فرمود: «هما ریحانتان من الدنیا».5 
عجیب این جا است: آنان كه خون عزیزترین انسان‏های روی كره زمین را بی‏باكانه می‏ریزند چگونه از خون پشه كه بر بدن یا لباس اصابت كرده می‏پرسند. 



ادامه مطلب

برچسب ها: امام حسین به عشق زیارتت ، یا امام رضا (ع) ، امام حسین ، یا امام حسین ( ع ) ،

تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6